معنی دند

معنی دند

6 بازدید
[ دَ ] (اِ) دنده. استخوان پهلو. (از برهان) (لغت محلی شوشتر) (از فرهنگ جهانگیری). ضلع. (ناظم الاطباء). استخوان پهلو که آن را دنده نیز گویند. (آنندراج): به جای سینه دهان و به جای گردن چشم به جای دندش تارک به جای کتف عذار. مختاری (از جهانگیری). - دندت نرم؛ خطابی سرزنش آمیز و ناسزاگونه و غالباً همراه خطاب چشمت کور. در تدوال مردم قزوین به کسر دال متداول است. رجوع به دنده شود. || افزاری باشد جولاهگان را و آن چوبی است دندانه دندانه به عرض پارچه که می بافند و از هر دندانهٔ آن تاری می گذراند. (برهان) (از فرهنگ جهانگیری): ندارد نخ کار پیوند من شکستند دندانهٔ دند من. محتشم (از جهانگیری). || دندان. (از برهان) (از جهانگیری). مخفف دندان است و گویا این مفرس دنت باشد که لغت هندی است. (از آنندراج). سن. (ناظم الاطباء): به شکل پیل یک دندش نگه کن نعم چون پیل یک دندش هزار است. ابوالفرج رونی (از جهانگیری). || هر چیز عفص که دهان را بیفشرد مانند مازو و پوست انار و امثال آن. (برهان) (از لغت فرس اسدی). گس. (یادداشت مؤلف): قند جدا کن ز وی دور شو از زهر دند هر چه به آخر به است جان ترا آن پسند. رودکی. || خروع چینی، و آن را حب الخطائی و حب السلاطین خوانند، یک دانگ آن مسهل رطوبات بود. (برهان). حب السلاطین که دوایی مسهل است. (از فرهنگ جهانگیری). تابو که حب السلاطین گویند. (آنندراج). بیدانجیر خطایی و حب السلاطین. (ناظم الاطباء). حب الملوک. (یادداشت مؤلف). به فارسی بیدانجیر خطایی نامند و مشهور به حب السلاطین است و گیاه او به قدر زرعی و برگش مثل برگ بادنجان و از آن رقیق تر و گلش به رنگ ثمرش و دانهٔ او در غلاف رقیقی مایل به سبزی، و قسم چینی او بزرگ دانه و شبیه به پسته و بهترین نوع دند است. و قسم شجری شبیه به دانهٔ بیدانجیر و سیاه و کوچک و بطی ءالعمل است و قسم هندی متوسطالمقدار و اغبر مایل به زردی و منقط به سیاهی می باشد. (از تحفهٔ حکیم مؤمن). و چینی بهتر از هر دو نوع دیگر بود. (از اختیارات بدیعی) (از صیدنهٔ بیرونی). دند مانند فستق و خروع می باشد. (نزهة القلوب). || نام گیاهی است. (برهان) (از فرهنگ جهانگیری) (از آنندراج) (از شرفنامهٔ منیری). || قسمی از گدایان باشند که شاخ گوسفندی بر یک دست و شانهٔ گوسفندی بر دست دیگر گرفته بر در خانه و پیش دکان مردمان آیند و شاخ را بدان شانه به قسمی بکشند که از آن صدای غریبی برآید و چیزی طلب کنند و اگر احیاناً در دادن اهمالی واقع شود به کارد اعضای خود مجروح سازند و شاخ شانه [ یا شاخ و شانه ] این معنی را دارد. (از برهان) (از فرهنگ جهانگیری) (از آنندراج): یکی دندی میان داغ و دردی ستاده بود بر دکان مردی. عطار (از جهانگیری). || (ص) درویش و مسکین و بی چیز. (از برهان) (از لغت محلی شوشتر) (از ناظم الاطباء). فقیر و مفلس. (آنندراج). تنگدست. فقیر. احتمال می رود که مصحف دنگ باشد، چه، دنگ در قصیدهٔ سوزنی قافیه آمده است به معنی فقیر: ای کردگار دوزخ تفسیدهٔ ترا از آدمی و سنگ بود هیزم و زَرَنگ ما از شمار آدمیانیم سنگدل از معصیت توانگر و از طاعتیم دنگ. سوزنی. گر دند خواهی اینک ور تو ملک خوهی آنک علاء دین ملک عنبرین کمند. سوزنی (از جهانگیری). دند و ملک یکی شمر و بهره جوی باش از بدرهٔ زر ملک و از پشیز دند. مختاری (از امثال و حکم). || ابله و نادان و بی باک و خودکام. (از برهان) (صحاح الفرس) (لغت فرس اسدی) (فرهنگ جهانگیری) (از فرهنگ اوبهی) (از شرفنامهٔ منیری). نادان و بیباک. (آنندراج). احمق. کودن. خرف. گول. (یادداشت مؤلف): بخواند آنگهی زرگر دند را ز همسایگانش تنی چند را.ابوشکور بلخی. سزد که بگسلم از یار سیم دندان طمع سزد که او نکند طمع پیر دند فنو.کسایی. اندرین شهر بسی ناکس برخاسته اند همه خرطبع و همه احمق و بی دانش و دند. لبیبی. سپهبد ز شیروی شد دل نژند برآشفت و گفت ای بد اندیش دند.اسدی. || دزد و بی دیانت. (از برهان). دزد و بی امانت. بی دیانت. (فرهنگ جهانگیری). خائن و بی دیانت. (آنندراج): چون کیک جهان جهانی ای دند خشوک آورده ز مالش پدر خشم و خدوک.سوزنی. بهره ورند از سخات اهل صلاح و فساد زاهد و عابد چنانک مفلس و قلاش و دند. سوزنی. || در افغانستان به معنی آب گردآمده در جایی باشد، گویند: آب دند شده است. (یادداشت مؤلف).
[ دَ ] (هندی، اِ) به هندی ساقهٔ هر چیز است. || شناوری را گویند که پهلوانان در زورخانه روند و آن چنان است که کف دستهای خود را بر زمین گذارند و پایها را پهن کنند و سر و سینه به زمین نزدیک کنند و رفت و آمد نمایند. (لغت محلی شوشتر).
[ دُ ] (اِ) نوعی از زنبور است. (از برهان) (لغت محلی شوشتر) (فرهنگ جهانگیری). زنبور. (آنندراج).
[ دُ ] (هندی، اِمص) به هندی، آسیا کردن. (لغت محلی شوشتر).

کلمات هم‌قافیه با «دند»

مشاهده واژگان هم‌وزن و هم‌آهنگ ختم‌شده به «ند» برای سرودن شعر

راهنمای اختصارات لغت‌نامه دهخدا

نشانه‌های اختصاری و معانی آن‌ها

اِ = اسم

اِخ = اسم خاص

اِ صوت = اسم صوت

اِ فعل = اسم فعل

اِ مرکب = اسم مرکب

اِ مص = اسم مصدر

ص = صفت

ص نسبی = صفت نسبی

ن تف = نعت تفضیلی

نف = نعت فاعلی

ن ل = نسخه بدل

ن م = نعت مفعولی

ع = عربی

ظ = ظاهراً

ج = جلد

ج، = جمع

جِ = جمعِ…

جج، = جمع‌الجمع

ججِ = جمع‌الجمعِ…

ص = صفحه

صص = صفحات

مص = مصدر

مص مرکب = مصدر مرکب

ح = حاشیه

حامص = حاصل مصدر

چ = چاپ

|| = نشانه معنی بعدی مدخل

__ = نشانه ترکیب یا زیرمدخل

ق = قید

ق.م. = قبل از میلاد

م. = میلادی

(ص) = صلّی‌الله علیه و آله و سلم

(ع) = علیه‌السلام

(س) = سلام‌الله علیه

فان = فرهنگ اسدی نخجوانی

حفان = حاشیه فرهنگ اسدی نخجوانی

حبط = حبیب‌السیر چاپ طهران

خارج می‌شوید؟

برای خروج از سایت اطمینان دارید؟

برای دسترسی باید وارد شوید