معنی دنبه

معنی دنبه

7 بازدید
[ دُمْ بَ / بِ ] (اِ) آن جزء از گوسفند که به جای دم از خلف آن واقع شده و محتوی چربش است. (ناظم الاطباء). دم نوعی از گوسپند که پهن باشد که هندیان آن را چکتی نامند. (آنندراج) (غیاث). الیة. دم نوعی از گوسپندان که چرب و کلان شود. چربوی دنبال قسمی از گوسپند. (یادداشت مؤلف). دنبالهٔ گوسفند. (از لغت محلی شوشتر): چو پوست روبه بینی به خان واتگران بدان که تهمت او دنبهٔ به شدکار است. رودکی. فربه کردی تو کون ایا بدسازه چون دنبهٔ گوسفند در شب غازه. عمارهٔ مروزی. شتروار ارزن بدین هم شمار همان دنبه و مشک و روغن هزار.فردوسی. این رمه مر گرگ مرگ راست همه پاک آنکه چو دنبه ست و آنکه خشک و نزار است. ناصرخسرو. از دنبه چون بماند نومید و بی نصیب خرسند می شود سگ بیچاره بُاستخوان. ناصرخسرو. بسی خنجر بریده ست او به دنبه شکسته ست آهنینه بآبگینه.ناصرخسرو. دولت به من نمی دهد از گوسفند چرخ ازبهر درد دنبه و بهر چراغ پیه.خاقانی. به دنبهٔ بش بوسعد طفلی از نوشهربه قندز لب بونجم روبه از تهلاب.خاقانی. چون شکم خود را به حضرت درسپرد گربه آمد پوست آن دنبه ببرد.مولوی. شاه را گفتا که تا گشتی تو شاه چربی از دنبه بشد زین جایگاه.عطار. خانه خالی و دنبه فربه دید گربه درجست و سفره را بدرید.سعدی. چون مرغ به طَمْع دانه در دام چون گرگ به بوی دنبه در بند.سعدی. از دنب لابه سگ طلب دنبه می کند وآماس بازمی نشناسد ز فربهی.ابن یمین. چار ارکان مختلف در دیگ آش سرکه هست رو پیاز و مس چغندر دنبه سیم و گوشت زر. بسحاق اطعمه. هم به آیینهٔ نان در سر خوان بتوان دید که رخ دنبهٔ بریان چه جمالی دارد. بسحاق اطعمه. محو دیدار دنبه گردیده همچو اغلامی سرین دیده. یحیی کاشی (از آنندراج). - امثال: با گرگ دنبه می خورد با چوپان گریه می کند. (امثال و حکم دهخدا). بدبختان را از دنبه خشکی گیرد. (امثال و حکم دهخدا). گربه بیند دنبه اندر خواب خویش.مولوی. پیش روباه می نهی دنبه می خروشی که تکه می جنبه. اوحدی (از امثال و حکم). دنبه به گرگ سپردن، نظیر: گوشت را به گربه سپردن. (امثال و حکم دهخدا). گفت ای دنبهٔ لرزان لرزان خوش به دست آمدی ارزان ارزان. ؟ (از یادداشت مؤلف). گوسفند به فکر جان است، قصاب به فکر دنبه. (امثال و حکم دهخدا). - با دنبه بروت چرب کردن. (امثال و حکم دهخدا). - دنبهٔ پروار؛ دنبه ای که پرورده باشد. (شرفنامهٔ منیری). دنبهٔ فربه و آکنده. دنبهٔ گوسفند پرواری (در تداول خراسان). - دنبه خوردن؛ کنایه از اقدام به امور مشکل صعب خطرناک است، و از اینجاست که گویند: دنبه خوردن نه کار آسان است. (لغت محلی شوشتر). - || ساده پرستی و اغلام. (لغت محلی شوشتر). - مثل دنبه. (امثال و حکم دهخدا). || مجازاً به اطلاق جزء بر کل، مجموع گوسپند را دنبه گویند. (آنندراج) (غیاث). || دم. (ناظم الاطباء) (یادداشت مؤلف). - دنبهٔ مرغ؛ زِمِکّی. زِمِجّی. بن دنبال مرغ است. (یادداشت مؤلف). || سرین. (ناظم الاطباء) (آنندراج) (غیاث). کفل و سرین آدمی. (لغت محلی شوشتر): شیخ مرطوبی ما دنبهٔ سستی دارد گوسفندیست که انداز درستی دارد. میرنجات (از آنندراج). || مجازاً، هر چیز نرم. (از لغت محلی شوشتر). || مجازاً زن و دختر فربه و نرم و لطیف را گویند. (از یادداشت مؤلف). || نام طعامی است. || مکر و فریب. (آنندراج) (از غیاث): وز آن دنبه که آمد پیه پرورد چه کرد آن پیرزن با آن جوانمرد.نظامی.
[ دُمْ بِ ] (اِخ) دهی است از دهستان برزرود بخش حومهٔ شهرستان اصفهان با ۱۰۴ تن سکنه. آب آن از زاینده رود و چاه. راه آن اتومبیلرو است. (از فرهنگ جغرافیایی ایران ج ۱۰).

کلمات هم‌قافیه با «دنبه»

مشاهده واژگان هم‌وزن و هم‌آهنگ ختم‌شده به «به» برای سرودن شعر

راهنمای اختصارات لغت‌نامه دهخدا

نشانه‌های اختصاری و معانی آن‌ها

اِ = اسم

اِخ = اسم خاص

اِ صوت = اسم صوت

اِ فعل = اسم فعل

اِ مرکب = اسم مرکب

اِ مص = اسم مصدر

ص = صفت

ص نسبی = صفت نسبی

ن تف = نعت تفضیلی

نف = نعت فاعلی

ن ل = نسخه بدل

ن م = نعت مفعولی

ع = عربی

ظ = ظاهراً

ج = جلد

ج، = جمع

جِ = جمعِ…

جج، = جمع‌الجمع

ججِ = جمع‌الجمعِ…

ص = صفحه

صص = صفحات

مص = مصدر

مص مرکب = مصدر مرکب

ح = حاشیه

حامص = حاصل مصدر

چ = چاپ

|| = نشانه معنی بعدی مدخل

__ = نشانه ترکیب یا زیرمدخل

ق = قید

ق.م. = قبل از میلاد

م. = میلادی

(ص) = صلّی‌الله علیه و آله و سلم

(ع) = علیه‌السلام

(س) = سلام‌الله علیه

فان = فرهنگ اسدی نخجوانی

حفان = حاشیه فرهنگ اسدی نخجوانی

حبط = حبیب‌السیر چاپ طهران

خارج می‌شوید؟

برای خروج از سایت اطمینان دارید؟

برای دسترسی باید وارد شوید