معنی دمیدگی
8 بازدید
[ دَ دَ / دِ ] (حامص) حالت دمیدن. نفخه. (یادداشت مؤلف). || هر نوع جوش که بر تن برآید چون بثره و آبله و جز آن. آماس. آماه. برآمدگی. (یادداشت مؤلف). بروز بثور در پوست بدن. (ناظم الاطباء): دمیدگی دهان را به تازی قلاع گویند. (ذخیرهٔ خوارزمشاهی). و از بهر دمیدگی دهان و ریش بن دندان آن. [ خبازی ] را بخایند سود دارد. (ذخیرهٔ خوارزمشاهی). توت ترشی... دمیدگی دهان را سود دارد. (ذخیرهٔ خوارزمشاهی). نشانه های بسیاریِ خون از هفت نوع باشد: یکی سرخی رنگ روی و دیگری دمیدگی و پُری رگها... (ذخیرهٔ خوارزمشاهی). داروهای دمیدگی دهان: گلنار، گل سرخ... (ذخیرهٔ خوارزمشاهی). حبنة؛ دمل و دمیدگی بدن که آماس کند و ریمناک گردد. حفر؛ دمیدگی بن دندان. حبن؛ هر دمیدگی در بدن که آماس کند و ریمناک گردد. خراج؛ دمیدگی بر روی پوست. ذمیم؛ دمیدگی پوست که بر روی از گرما یا گر پیدا آید. (منتهی الارب). || بثره و آبله. || انتشار بوها. فوقة؛ دمیدگی بوی خوش. || بروز و ظهور. || طلوع صبح. (ناظم الاطباء). و رجوع به دم و دمیدن شود.
کلمات همقافیه با «دمیدگی»
مشاهده واژگان هموزن و همآهنگ ختمشده به «گی» برای سرودن شعر