معنی دمیده
6 بازدید
[ دَ دَ / دِ ] (ن مف) فوت کرده. پف کرده. || که در آن بدمند. نای و بوق و مشک و هر چیزی که در آن دمیده باشند: ز نای دمیده بر آهنگ دور گمان بود کآمد سرافیل و صور.نظامی. || آماسیده. بادکرده. ورم کرده. پف کرده. بالاآمده از پوکی. (یادداشت مؤلف): رخاخ؛ زمین دمیده که زیر پا شکسته گردد. باجر؛ کلان شکم و آماسیده و دمیده جوف. (منتهی الارب). || خروشیده. غریده : شب تاختنی کرد چو عفریت دمیده بر ماه فرس رانده و با چرخ چخیده. منوچهری. || رسته و روییده. (ناظم الاطباء): بگذر ای دوست تا به وقت بهار سبزه بینی دمیده بر گِلِ من.(گلستان). || شکوفه. || ممتدشده. || وزنده و شکفته. || وزیده. (ناظم الاطباء). || طلوع کرده. (یادداشت مؤلف). - دمیدهٔ صبح؛ سپیدهٔ صبح. (ناظم الاطباء). || برافروخته. سرخ شده. برتافته : بفرمود تا طشتی از انگشت دمیده بیاوردند. (تفسیر ابوالفتوح رازی ج ۳ ص ۵۰۴).
کلمات همقافیه با «دمیده»
مشاهده واژگان هموزن و همآهنگ ختمشده به «ده» برای سرودن شعر