معنی دمکنده
6 بازدید
[ دُ کَ دَ / دِ ] (ن مف مرکب) که دم او را کنده باشند. کنده دم. || ضرب دیده. شکست خورده. صدمه یافته. موهون. خوار. که شکست یافته و سخت درصدد جبران و انتقام است. (از یادداشت مؤلف): اینجا قومی اند نابکار و بیمایه و دم کنده. (تاریخ بیهقی چ ادیب ص ۴۹). و سخت آسان است بر من که با فوجی قوی از هندوان... راه سیستان گیرم... که آنجا قومی اند بیمایه و دم کنده و دولت برگشته تا ایمن باشم. (تاریخ بیهقی). - دم کنده شدن؛ شکست خوردن و خوار و بدنام شدن : و غرض دیگر آنکه تا ما عاجز و بدنام شویم و به عجز بازگردیم و دم کنده شویم. (تاریخ بیهقی چ ادیب ص ۲۱۶). - مار دم کنده؛ ماری که دم او را کنده باشند و سخت خشمگین و خطرناک باشد. مار زخمی. - || کنایه از کسی که از کسی صدمه ای دیده و سخت برای انتقام می کوشد: علی تکین دشمن است به حقیقت، و مار دم کنده که برادرش را طغاخان از بلاساغون به حشمت امیر ماضی برانداخته است و هرگز دوست دشمن نشود. (تاریخ بیهقی چ ادیب ص ۲۸۵). و علی تکین، مار دم کنده است. (تاریخ بیهقی چ ادیب ص ۲۸۴). در مستی لب مار دم کنده را مکیدن خطر است. (کلیله و دمنه). - مثل مار دم کنده؛ کینه ور. سخت کینه توز. (یادداشت مؤلف).
کلمات همقافیه با «دمکنده»
مشاهده واژگان هموزن و همآهنگ ختمشده به «ده» برای سرودن شعر