معنی دمندان
6 بازدید
[ دَ مَ ] (اِ) دوزخ. (از برهان) (ناظم الاطباء) (از آنندراج) (فرهنگ جهانگیری) (انجمن آرا): درخت بارور در کشتمندان چو بنشانند رستند از دمندان. زراتشت بهرام (از آنندراج). هر آن کو کند جرم مجرم درسته کند فضل حق از دمندانْش رسته. رضی الدین لالای قزوینی. || آتش. (برهان) (ناظم الاطباء) (از آنندراج) (انجمن آرا) (فرهنگ جهانگیری): گردد اَز خشم تو چو زهر طبرزد گردد اَز لطف تو چو آب دمندان. شهاب (از آنندراج).[ دَ مَ / مِ ] (اِخ) نام شهری است از کرمان که در نزدیکی آن کوهی است معدن طلا و نقره و توتیا دارد و در آن غاری است که پیوسته صدای آب به گوش می رسد و در اطراف آن نوشادر متکاثف می گردد. (از برهان) (از آنندراج) (از ناظم الاطباء) (از فرهنگ جهانگیری) (انجمن آرا). شهر بزرگ و وسیعی است در کرمان، بیشتر معادن مس و آهن و طلا و نقره و نوشادر و توتیا در این مکان یافت میشود در کوهی و آن کوهی، بسیار بلند است و سه فرسنگ ارتفاع دارد و نوشادر بخاری است که مانند دود از یک مغازه واقع در این مکان بیرون آید و به حوالی فرونشیند و بتدریج طبقهٔ ضخیمی پیدا شود، در این هنگام اهالی شهر و اطراف در هر ماه یا دو ماه یک بار آن محصول را برمی دارند و خمس آن را به پادشاه دهند و باقی را به نسبت بین خود قسمت کنند. (از معجم البلدان ): او ز کرمان سوی دمندان شد تا نشادر برد به نیشابور.کافی ظفر.
کلمات همقافیه با «دمندان»
مشاهده واژگان هموزن و همآهنگ ختمشده به «دان» برای سرودن شعر