معنی دمن

معنی دمن

34 بازدید
[ دِ مَ ] (ع اِ) جِ دِمْنَة. (منتهی الارب) (دهار) (ناظم الاطباء) (اقرب الموارد). جِ دمنه، به معنی سرگین دان. (از شرفنامهٔ منیری) (از برهان). مزبله که خاکروبه و نجاست در آنجا اندازند. (آنندراج) (غیاث). در منتهی الارب دمن به کسر دال و سکون میم به معنی سرگین و پشک شتر و گوسپند و جز آن نوشته. (آنندراج): جان فشان و راد زی و راه کوب و مرد باش تا شوی باقی چو دامن برفشانی زین دمن. خاقانی. خود را همای دولت خوانند و غافلند کالاّ غراب ریمن و جغد دمن نیند.خاقانی. - خضرای دمن؛ سبزه که از سرگین زار بروید: ایاکم و خضراء الدمن؛ بپرهیزید از سبزهٔ سرگین زار. (حدیث نبوی). چشم غره شد به خضرای دمن عقل گوید بر محک ماش زن.مولوی. || به معنی سرگین است. (از برهان). سرگین جمع گشته. (از آنندراج) (از غیاث). || جِ دمنه. به معنی آثار خانه و سواد مردم و آثار باشش مردم. (آنندراج): خشمت اگر یک دم زدن جنبش کند بر خویشتن گردد چو اطلال و دمن دیوار قسطنطانیه. منوچهری. و آنجا که تو بوده ستی ایام گذشته آنجاست همه ربع و طلال و دمن من. منوچهری. تا بر آن آثار شعر خویشتن گریند باز نی بر آثار دیار و رسم و اطلال و دمن. منوچهری. ابر آشفته برآمد وز دمش بوستان تر گشت و اطلال و دمن. ناصرخسرو. ربع از دلم پرخون کنم اطلال را جیحون کنم خاک دمن گلگون کنم از آب چشم خویشتن. امیرمعزی. او همایی بود و بی او قصر حکمت شد دمن کو غراب البین گو تا بر دمن بگریستی. خاقانی. || صحرا. دشت. دست. (یادداشت مؤلف): روزی اندر شکارگاه یمن با بزرگان آن دیار و دمن.نظامی. شاه دمن و رئیس اطلال.نظامی. || کینهٔ دیرینه، یا عام است. || جای نزدیک خانه. (آنندراج).
[ دَ مَ ] (اِ) مزبله و جایی است که خاکروبه را اندازند. (لغت محلی شوشتر) (برهان) (آنندراج) اما در این معنی عربی و به کسر اول است. || مخفف دامن است. (برهان). دامن. || کنار و دامنه. (ناظم الاطباء).
[ دَ ] (ع اِ) پوسیدگی و سیاهی که به خرمابن رسد. (منتهی الارب) (آنندراج) (ناظم الاطباء) (از اقرب الموارد).
[ دَ ] (ع مص) نیرو دادن زمین را به سرگین و اصلاح کردن آن. (منتهی الارب) (از اقرب الموارد) (ناظم الاطباء). || گندیده و سیاه شدن خرمابن. (از اقرب الموارد). || کینه ور گردیدن. (از منتهی الارب) (ناظم الاطباء). کینه ور شدن. (دهار). کینه ور شدن به کسی در مدت درازی. (از اقرب الموارد).
[ دِ ] (ع اِ) سرگین توبرتو نشسته. || پشک شتر و گوسفند و جز آن. (منتهی الارب) (از اقرب الموارد) (ناظم الاطباء). پشک. (از اقرب الموارد). || یقال هو دمن مال؛ یعنی او نیکوست در سیاست شتران. (منتهی الارب) (از اقرب الموارد). || جِ دِمْنَة. (منتهی الارب) (ناظم الاطباء). رجوع به دمنة شود.
[ دِ مُ ] (یونانی، اِ) یونانیان روح آدمی را چون به مقام خدایی می رسید دمن می خواندند. (ترجمهٔ تمدن قدیم فوستل دو کولانژ).
[ دَ مَ ] (اِخ) نام معشوقهٔ نل بوده، و قصهٔ نل و دمن مشهور است. (لغت محلی شوشتر) (برهان) (ناظم الاطباء). نام معشوقهٔ نل و راجهٔ هندوستان. (از آنندراج).

کلمات هم‌قافیه با «دمن»

مشاهده واژگان هم‌وزن و هم‌آهنگ ختم‌شده به «من» برای سرودن شعر

راهنمای اختصارات لغت‌نامه دهخدا

نشانه‌های اختصاری و معانی آن‌ها

اِ = اسم

اِخ = اسم خاص

اِ صوت = اسم صوت

اِ فعل = اسم فعل

اِ مرکب = اسم مرکب

اِ مص = اسم مصدر

ص = صفت

ص نسبی = صفت نسبی

ن تف = نعت تفضیلی

نف = نعت فاعلی

ن ل = نسخه بدل

ن م = نعت مفعولی

ع = عربی

ظ = ظاهراً

ج = جلد

ج، = جمع

جِ = جمعِ…

جج، = جمع‌الجمع

ججِ = جمع‌الجمعِ…

ص = صفحه

صص = صفحات

مص = مصدر

مص مرکب = مصدر مرکب

ح = حاشیه

حامص = حاصل مصدر

چ = چاپ

|| = نشانه معنی بعدی مدخل

__ = نشانه ترکیب یا زیرمدخل

ق = قید

ق.م. = قبل از میلاد

م. = میلادی

(ص) = صلّی‌الله علیه و آله و سلم

(ع) = علیه‌السلام

(س) = سلام‌الله علیه

فان = فرهنگ اسدی نخجوانی

حفان = حاشیه فرهنگ اسدی نخجوانی

حبط = حبیب‌السیر چاپ طهران

خارج می‌شوید؟

برای خروج از سایت اطمینان دارید؟

برای دسترسی باید وارد شوید