معنی دمع
8 بازدید
[ دَ / دَ مَ ] (ع مص) اشک باریدن چشم. (منتهی الارب) (ناظم الاطباء) (آنندراج) (از اقرب الموارد). رفتن اشک. (المصادر زوزنی) (تاج المصادر بیهقی).[ دَ ] (ع اِ) اشک چشم از اندوه و یا شادی. ج، دموع، اَدْمُع. (منتهی الارب) (آنندراج) (از اقرب الموارد) (ناظم الاطباء). اشک. سرشک. آب چشم. (یادداشت مؤلف). آب چشم. ج، دموع. (مهذب الاسماء). اشک چشم. (غیاث). اشک. (ترجمان القرآن جرجانی ص ۴۹): شنیدم که می گفت و باران دمع فرومی دویدش به عارض چو شمع. (بوستان). - دمع ایوب؛ درختی است. (از اقرب الموارد). شجرةالتسبیح. امدریان. دموع ایوب. (یادداشت مؤلف). - دمع داود؛ نام دارویی است. (ناظم الاطباء) (از منتهی الارب). دانهٔ گیاهی دارویی است. (از اقرب الموارد). || (اصطلاح پزشکی) به اصطلاح حکما علتی است که آب از چشم بیرون می آید. (آنندراج) (غیاث).[ دُ مُ ] (ع اِ) نشان و اثر آب چشمه. (منتهی الارب) (آنندراج). نشان و اثری در مجرای دمعه. (ناظم الاطباء). نشان در مجرای اشک، و آن خطی کوچک است. (از اقرب الموارد).
کلمات همقافیه با «دمع»
مشاهده واژگان هموزن و همآهنگ ختمشده به «مع» برای سرودن شعر