معنی دمش
7 بازدید
[ دَ مَ ] (ع مص) به هیجان آمدن از گرما و یا از خوردن دوا. (ناظم الاطباء). شورش دل از گرمی یا از خوردن. (منتهی الارب): سعفه؛ دمش سر. (دستوراللغة).[ دَ مِ ] (اِمص) اسم مصدر از دمیدن. تنفس. (ناظم الاطباء): دم مانند او را [ اژدهای موسی را ] آوازی بود از دهن و دمشی از بینی. (تفسیر ابوالفتوح رازی ج ۲ ص ۴۴۱). به بوی جود وی آیند سایلان به جنابش بلی که مشک به خود ره نماید از دمش ند. ابن یمین. || نفس. دم. - خوش دمش؛ که خوش بدمد. که به خوشی وزد. خوش نفس. خوش دم : بر سر آمد گوهر تیغ تو در روز نبرد بر سر آید هرکه را زآن دست باشد پرورش مقتبس از شعلهٔ رایت شعاع آفتاب مستعار از نفخهٔ خلقت نسیم خوش دمش. کمال اصفهانی. || ورزیدگی. || حمله و یورش. (ناظم الاطباء). || لاف. || شکفتگی. (ناظم الاطباء). || جوشش و بثره. - دمش خون؛ غلیان دم. فشار خون. (یادداشت مؤلف): درد دهن را منفعت کند و دمش خون را تسکین دهد. (صیدنهٔ ابوریحان بیرونی). || مغز درخت و قلب درخت. (آنندراج).
کلمات همقافیه با «دمش»
مشاهده واژگان هموزن و همآهنگ ختمشده به «مش» برای سرودن شعر