معنی دمرو
6 بازدید
[ دَ مَ ] (ص، ق) در اصطلاح عامیانه، دمر. نگون. منکب. به روی افتاده. بر روی خفته. مقابل ستان. (یادداشت مؤلف). مقابل طاقباز. به روی افتاده و پیشانی بر زمین نهاده و دمر خوابیده. ضد ستان خوابیده. (ناظم الاطباء). رجوع به دمر شود. || حالت وارون بر زمین نهادگی ظرفی یا کتابی و امثال آن، چنانکه لب کاسه یا جام یا پیاله ای را بر زمین نهند به جای ته و پایهٔ آن. (یادداشت مؤلف). و رجوع به دمر شود.[ دَ مَ ] (اِ) قسمی از آلات طرب. نوعی طنبور شبیه به دیگدان و این طنبوری بسیار قدیم است و از نام وصفی آن پیداست که نامی فارسی است. (یادداشت مؤلف).
کلمات همقافیه با «دمرو»
مشاهده واژگان هموزن و همآهنگ ختمشده به «رو» برای سرودن شعر