معنی دمدار
5 بازدید
[ دَ ] (نف مرکب) دارای دم. دم کرده. آمیخته به بخار و دم. گازدار: چاه دم دار؛ چاه که دارای گاز است. (یادداشت مؤلف). || باارتجاعیت. (ناظم الاطباء). || موافق و همدم. (دانشنامهٔ علایی ص ۲۴).[ دُ ] (نف مرکب) دارندهٔ دم. هر حیوانی که دارای دم باشد مانند اسب و استر. (ناظم الاطباء). || دنباله دار. دارای دنبال. - ستارهٔ دم دار؛ ذوذنب. (ناظم الاطباء). || ضعف مذهب را نیز گویند. (لغت محلی شوشتر). || کنایه از حیوان و بیشعور است. (از یادداشت مؤلف): این خواجگان رافضی کافرکیش احمق روش عوان طبع ابله دم دار بی تمیز با دلهای پر غل و غش و کین جمع شده... (نقض الفضائح ص ۴۱). || (اِ مرکب) ساقه و چنداول و دنباله کش یعنی آن گروه از لشکر که از پس سپاه به راه روند و فرودآیند. (از فرهنگ جهانگیری) (ناظم الاطباء) (از لغت محلی شوشتر). مؤخرةالجیش. ساقه. عقب دار. (یادداشت مؤلف). دنباله کش لشکر که به تازی ساقه و به ترکی چنداول گویند. (انجمن آرا) (آنندراج) (از برهان): چو دم دار برداشتی پیش رو به منزل رسیدی همی نوبنو.فردوسی. سپه را بود پیشرو در ستیز بود باز دمدار گاه گریز.اسدی. منزل و مأوای خویش هیچ ندانم کجاست هستم دمدار قوم گاهی و گاهی نهاز.لامعی. || قول. (ناظم الاطباء). || شرط. (منتهی الارب) (برهان).
کلمات همقافیه با «دمدار»
مشاهده واژگان هموزن و همآهنگ ختمشده به «ار» برای سرودن شعر