معنی دمبریده
26 بازدید
[ دُ بُ دَ / دِ ] (ن مف مرکب) بی دم. (ناظم الاطباء). حیوانی که دم او را بریده اند. بتور. بتوره. بتراء. (یادداشت مؤلف). ابتر. (ترجمان القرآن) (دهار). || ناقص. (یادداشت مؤلف): و سخن با زینت گوی دم بریده مگوی. (منتخب قابوس نامه ص ۱۶۷). || تعبیری به مزاح و طنز، به معنی محیل. مکار. گربز. زرنگ. محتال: ای دم بریده؛ مزاحی است با کوچکتری که امری را پنهان کردن خواهد. || سخت زیرکسار. (یادداشت مؤلف). || کنایه از مردم شریر و بدذات. (لغت محلی شوشتر).
کلمات همقافیه با «دمبریده»
مشاهده واژگان هموزن و همآهنگ ختمشده به «ده» برای سرودن شعر