معنی دمانیدن
5 بازدید
[ دَ دَ ] (مص) دماندن. متعدی از دمیدن. (یادداشت مؤلف). تشرید. (دهار). || رویانیدن. (یادداشت مؤلف): از خون عدو جوی روان گشته چو وادی وز شاخ دمانیده شکوفه شجر فتح. مسعودسعد. - بردمانیدن؛ رویانیدن. (یادداشت مؤلف): بردمانیده علی رغم من ای ماه سما چشمهٔ مهر تو از چشمهٔ نوش تو گیا. مختاری غزنوی. و رجوع به دماندن و دمیدن شود.
کلمات همقافیه با «دمانیدن»
مشاهده واژگان هموزن و همآهنگ ختمشده به «دن» برای سرودن شعر