معنی دماندن
6 بازدید
[ دَ دَ ] (مص) مصدر متعدی از دمیدن. دمانیدن. || رویاندن. رویانیدن : فتح باب عنایتش به کرم بدمانده ز شوره مهرگیاه.ابوالفرج رونی. اکنون نشانش آنکه ز سینه بجای موی جز حرف عاشقی ندماند مسام تو.سنایی. و رجوع به دمیدن شود. || جوش کردن. (یادداشت مؤلف): و جوز خشک دهان را بدماند. (ذخیرهٔ خوارزمشاهی). پسته، سدهٔ جگر بگشاید و گرده را نیک بود و دهان بدماند. (ذخیرهٔ خوارزمشاهی). بادنجان، اندر وی مادتی تیز و برنده و سوزان، خون را بسوزاند و سودا کند و دهان را بدماند. (ذخیرهٔ خوارزمشاهی).
کلمات همقافیه با «دماندن»
مشاهده واژگان هموزن و همآهنگ ختمشده به «دن» برای سرودن شعر