معنی دمامه
5 بازدید
[ دَ مَ / مِ ] (از ع، اِمص) دمامة. زشت رویی و زشتی. (ناظم الاطباء): گویند که بدین میانه اندر اعتدال هوا بیشتر است [ یعنی در میان زمین که خراسان و ایران و سجستان باشد ] و قد مردمان این نواحی مستوی است و سرخی روسیان ندارند و سیاهی حبشیان و غلظ ترکان و خزریان و دمامهٔ اهل چین. (تاریخ سیستان). و رجوع به دمامة شود.[ دَ مَ / مِ ] (اِ) نقاره. (غیاث). کوس و نقاره. (ناظم الاطباء) (از برهان) (انجمن آرا) (از لغت محلی شوشتر). طبلک. (زمخشری). نقاره را گویند. (فرهنگ جهانگیری). نقاره و طبل، و با لفظ نواختن مستعمل. (از آنندراج). دبدبه. (دهار) (زمخشری): و صدای رعد طبل و دمامه به عیوق برآمد. (تاج المآثر). به چرخ رفت ز هر صف نفیر چنگ و نی و دف دم دمامه و شندف غریو ارغن و مزمر. هدایت (از آنندراج). ای شاه ملک رتبت خورشیدسریر فیلت به نقاره خانه گاه زد و گیر آورد ز سر دمامه وز دندان چوب سنجش شده گوشها و خرطوم نفیر. سیف الملوک (از جهانگیری). - دمامه نواختن؛ طبل کوفتن. نقاره زدن : خروس سحر در وصول هلال دمامه نوازد به نامش ز بال. ملاطغرا (از آنندراج). || نفیر را نامند که برادر کوچک کرناست. (برهان). نفیر. (ناظم الاطباء) (فرهنگ جهانگیری) (از آنندراج) (از انجمن آرا) (لغت محلی شوشتر). - دمامه دمیدن (دردمیدن)؛ شیپور زدن : دمامه دردمیدند از پگاهی روان گشتند چون دریا سپاهی. نزاری قهستانی (از آنندراج).[ دَمْ ما مَ ] (ص، اِ) دختر با گفتاری فریبنده. دختری زیرک که خود را چون زنان سالخورده نماید. (یادداشت مؤلف).
کلمات همقافیه با «دمامه»
مشاهده واژگان هموزن و همآهنگ ختمشده به «مه» برای سرودن شعر