معنی دماع
7 بازدید
[ دِ ] (ع اِ) داغ. (منتهی الارب) (آنندراج) (از اقرب الموارد) (ناظم الاطباء). || اثر آب چشم بر رخسار تا بینی. (منتهی الارب) (آنندراج) (ناظم الاطباء).[ دَمْ ما ] (ع اِ) خاک نمناک. || روز باران نرم ریزه. (منتهی الارب) (آنندراج) (از اقرب الموارد) (ناظم الاطباء).[ دُ ] (ع اِ) روییدگی است. (منتهی الارب) (آنندراج) (از اقرب الموارد).[ دُمْ ما ] (ع اِ) آب که از تاک جهد در بهاران. (منتهی الارب) (آنندراج) (از مهذب الاسماء) (از اقرب الموارد) (ناظم الاطباء). || جان دانه. (منتهی الارب) (آنندراج) (ناظم الاطباء). یافوخ. دماعة. و رجوع به یافوخ و جان دانه شود. || آب چشم که از علتی یا پیری باشد. (منتهی الارب) (آنندراج) (ناظم الاطباء) (از اقرب الموارد). آب که از چشم فرورود. (مهذب الاسماء).
کلمات همقافیه با «دماع»
مشاهده واژگان هموزن و همآهنگ ختمشده به «اع» برای سرودن شعر