معنی واژه دل برداشتن
6 بازدید
[ دِ بَ تَ ] (مص مرکب) دل برگرفتن. دل کندن. دست کشیدن. قطع علاقه کردن. صرف نظر نمودن. قطع امید کردن. امیدی نداشتن : دل از دنیا بردار به خانه بنشین پست فرابند در خانه به فلج و به پژاوند.رودکی. کار دل برداشتن از ولایت و سستی رای بدان منزلت رسید که... (تاریخ بیهقی چ ادیب ص ۶۷۲). امیر دل از وی برداشت. (تاریخ بیهقی ص ۳۶۴). از شغل هائی که بدیشان مفوّض بود... استعفا خواستند و دلها از ما و کارهای ما برداشتند. (تاریخ بیهقی ص ۳۳۴). چو ابر از شوربختی شد نمکبار دل از شیرین شورانگیز بردار.نظامی. کس این کند که دل از یار خویش بردارد مگر کسی که دل از سنگ سخت تر دارد. سعدی. نباید بستن اندر چیز کس دل که دل برداشتن کاریست مشکل.سعدی. سست پیمانا به یک ره دل ز ما برداشتی آخر ای بدعهد سنگین دل چرا برداشتی. سعدی. - دل برنداشتن از کسی؛ مواظب او بودن. (یادداشت مرحوم دهخدا): چنین گفت با نیطقون قیدروش کز او برندارم دل و چشم و گوش.فردوسی. - دل از جان برداشتن؛ مأیوس شدن از زندگانی. قطع امید کردن از زندگانی : خداوند [ احمد حسن ] کریم است مرا فرونگذارد که دل از جان برداشته ام. (تاریخ بیهقی چ ادیب ص ۱۸۲). بروز معرکه ایمن مشو ز خصم ضعیف که مغز شیر برآرد چو دل ز جان برداشت. سعدی. - دل از خود (از خویش) برداشتن؛ قطع امید از زندگی کردن. یقین به مرگ کردن : این وزیر سخت نالان است و دل از خویشتن برداشته است. (تاریخ بیهقی چ ادیب ص ۳۶۸). از بغداد اخبار رسیده است که خلیفه القادر باللََّه نالان است و دل از خود برداشته. (تاریخ بیهقی چ ادیب ص ۲۸۵). و میگوید [ ابوعلی سینا ] زنی را دیدم که این علت بر وی دراز گشته بود و دل از خویشتن برداشته و مرگ را ساخته... (ذخیرهٔ خوارزمشاهی). - دل از سر برداشتن؛ دل از جان شستن. ترک سر کردن : من اول که این کار سر داشتم دل از سر بیکبار برداشتم.سعدی.