معنی دلیل کردن
7 بازدید
[ دَ کَ دَ ] (مص مرکب) دلالت کردن. دال بودن. نشان بودن. نمودن : نیکی و بدی سال اندر جو پدید آید که چون جو راست برآید و هموار دلیل کند که آن سال فراخ سال بود. (نوروزنامه). شتربه گفت سخن تو دلیل می کند بر آنکه از شیر مگر هراسی و نفرتی افتاده است. (کلیه و دمنه). مبرز و سطل و آلت تغسیل همه بر خادمان کنند دلیل.سنائی. || راهنما کردن. راهبر کردن. بلد قراردادن : چون که خرد را دلیل خویش نکردی برنرسیدی ز گشت گنبد دوار.ناصرخسرو. مرد درین راه تنگ پی نبرد گرنه خرد را دلیل و یار کند.ناصرخسرو.
کلمات همقافیه با «دلیل کردن»
مشاهده واژگان هموزن و همآهنگ ختمشده به «دن» برای سرودن شعر