معنی دلیلی
6 بازدید
[ دَ ] (ص نسبی) منسوب به دلیل. قیاسی. (از ناظم الاطباء). || (اِ) نوعی از سیب است. (غیاث) (آنندراج).[ دَ ] (حامص) دلیل بودن. راهبری. رهبری. بلدی. هدایت. بلد راه بودن : طمع چون کردی از گمره دلیلی؟ نروید هرگز از پولاد شمشاد.ناصرخسرو.[ دِلْ لی لا ] (ع مص) راهنمایی کردن و ارشاد و هدایت کردن. (از اقرب الموارد). دلالة. دلولة. و رجوع به دلالة و دلولة شود. || (اِ) به معنی دلالة است، یا علم راه بر در دلالة، یا رسوخ وی در آن. (از منتهی الارب).[ دُ لَ ] (ص نسبی) منسوب به دُلَیْل که نام جد ابوالحسین احمدبن عبداللََّه است. (از الانساب سمعانی).
کلمات همقافیه با «دلیلی»
مشاهده واژگان هموزن و همآهنگ ختمشده به «لی» برای سرودن شعر