معنی دلیری نمودن
7 بازدید
[ دِ نَ / نِ / نُ دَ ] (مص مرکب) دلیری کردن. شجاعت نمودن. دلاوری نشان دادن. ذأر. (منتهی الارب): تشجع؛ دلیری نمودن بی دلاوری. (دهار). به تکلف دلیری نمودن. (از منتهی الارب). شجاعة؛ دلیری نمودن در مخاوف. (از منتهی الارب). || جسارت کردن. بی پروایی نمودن. گستاخی کردن. تجاسر. تجرؤ. تجشع. (دهار). تحوس. جرأة: دگر آنکه چیزی که فرمان نبود به برداشتن خود دلیری نمود.فردوسی. همی در سخن بس دلیری نمود به گفتار بر شاه شیری نمود.فردوسی. شهنشاه در جنگ مردی نمود دلیری و تندی و گردی نمود.فردوسی.
کلمات همقافیه با «دلیری نمودن»
مشاهده واژگان هموزن و همآهنگ ختمشده به «دن» برای سرودن شعر