معنی دلی
5 بازدید
[ دَ لا ] (ع اِ) جِ دَلو. (اقرب الموارد). رجوع به دلو شود.[ دَ لا / دَ لَنْ ] (ع مص) سرگشته گردیدن. (از منتهی الارب). متحیر شدن. (اقرب الموارد). || دوا کردن کسی را. (از منتهی الارب).[ دَ ] (مغولی، اِ) در اصطلاح دورهٔ مغول، خزانهٔ دولتی. (از سازمان اداری حکومت صفوی، چ دبیرسیاقی صص ۳۹ -۴۰). || مجموعهٔ تشکیلات اداری و مالی. (فرهنگ فارسی معین).[ دَ ] (مغولی، اِ) اقیانوس. (سازمان اداری حکومت صفوی ص ۴۰). و رجوع به دلی خان شود.[ دِ ] (ص نسبی) منسوب و متعلق به دل. قلبی. (ناظم الاطباء). و رجوع به دل شود.[ دِ لی ی / دُلی ی ] (ع اِ) جِ دَلو. (منتهی الارب) (اقرب الموارد). رجوع به دلو شود.[ دُلْ لا ] (ع اِ) راه روشن. (منتهی الارب) (از اقرب الموارد).[ دِ / دِلْ لی ] (اِخ) مخفف دهلی باشد، و آن شهری است مشهور در هندوستان. (برهان) (از آنندراج). و رجوع به دهلی و دلهی شود.[ دَ ] (اِخ) دهی است از دهستان کوکلان بخش مرکزی شهرستان گنبدقابوس با ۱۸۰ تن سکنه. واقع در ۶۳ هزارگزی شمال شرقی گنبدقابوس و ۳ هزارگزی قودنه. آب آن از چشمه و رودخانه و راه آن مالرو است. (از فرهنگ جغرافیایی ایران ج ۳).[ دَ ] (اِخ) دهی است از دهستان بهمئی سردسیر بخش کهکیلویه شهرستان بهبهان. واقع در ۲۵ هزارگزی شمال شرقی قلعه اعلا مرکز دهستان، و ۴۸ هزارگزی خاور راه شوسهٔ هفتگل، با ۲۵۰ تن سکنه. آب آن از رودخانه و محصول آن غلات، برنج، پشم و لبنیات است و ساکنان این ده از طایفهٔ بهمئی هستند. (از فرهنگ جغرافیایی ایران ج ۶).[ دَ ] (اِخ) ده کوچکی است از دهستان جانکی بخش لردگان شهرستان شهرکرد. واقع در ۱۵ هزارگزی جنوب باختری لردگان و ۶ هزارگزی راه عمومی لردگان به بارز. (از فرهنگ جغرافیایی ایران ج ۱۰).
کلمات همقافیه با «دلی»
مشاهده واژگان هموزن و همآهنگ ختمشده به «لی» برای سرودن شعر