معنی دلنگ
6 بازدید
[ دَ لَ ] (اِ) بندی باشد که از چوب و علف و خاک و گل در پیش آب بندند. (از برهان). بند آب. (شرفنامهٔ منیری). || ژوبین، و آن نیزه ای باشد کوتاه که سنان آن دو پره نیز می باشد و به جانب خصم اندازند. (از برهان). حربه ای است چون نیزهٔ کوچک که آنرا شل گویند. (آنندراج) (از جهانگیری). || غلاف خوشهٔ خرما. (الفاظ الادویة). غلاف خوشهٔ خرما و آنچه شاخ خرما بر آن باشد. (برهان). آنچه شاخ خرما بر او باشد. (شرفنامهٔ منیری). آنرا دشنگ نیز گویند. (از آنندراج). || دست افزار چاه کنان که آنرا میتین خوانند. (از برهان). آلتی است آهنین دراز که آنرا میتین نیز گویند. (از شرفنامهٔ منیری).[ دَ / دِ لَ ] (ص) آویخته. آونگ. آونگان. (از برهان): زلفکش را صد دل و جان شد دلنگ زیرک هر بندکی و تارکی. مولوی (از آنندراج). || (اِ صوت) تک آواز زنگ. رجوع به دلنگ دلنگ شود.
کلمات همقافیه با «دلنگ»
مشاهده واژگان هموزن و همآهنگ ختمشده به «نگ» برای سرودن شعر