معنی دلنمودگی
4 بازدید
[ دِ نُ / نِ / نَ دَ / دِ ] (حامص مرکب) اظهار میل. (ناظم الاطباء): ملک نوح مقدم او را مکرم داشت و دل نمودگیها فرمود. (ترجمهٔ تاریخ یمینی ص ۱۱۲). ابوعلی مدتها بود که... از شراب تجافی نموده چون به جناب مأمون رسید و دل نمودگی کرد و به دوستکانی در خدمت او بزانو درآمد بستد و بنوشید. (ترجمهٔ تاریخ یمینی).
کلمات همقافیه با «دلنمودگی»
مشاهده واژگان هموزن و همآهنگ ختمشده به «گی» برای سرودن شعر