معنی دلشکن
5 بازدید
[ دِ شِ کَ ] (نف مرکب) دلشکن. دل شکننده. شکنندهٔ دل. هر چیز که حزن و اندوه آورد. (ناظم الاطباء): یکی کار پیش آمدم دل شکن که نتوان ستودنش بر انجمن.فردوسی. ز طومار آن نامهٔ دل شکن چو طومار پیچید بر خویشتن.نظامی. زین واقعه چرخ دل شکن را هم خسته دل و فکار بینید.نظامی. || آنکه دل دیگران شکند. آنکه عاشق یا زیردستان را به گفتار یا کردار رنجاند. قلب شکن : نیست آگاه که چاه زنخ و حلقهٔ زلف دلبَر و دل شکن و دل شکر و دل گسل است. فرخی. همیشه دل به دست از بهر یار دل شکن دارم ندارد در جهان کس این دل و دستی که من دارم. غنی (از آنندراج).
کلمات همقافیه با «دلشکن»
مشاهده واژگان هموزن و همآهنگ ختمشده به «کن» برای سرودن شعر