معنی دلسوزه
7 بازدید
[ دِ زَ / زِ ] (نف مرکب) دل سوزنده. سوزندهٔ دل. آنکه دلش بر حال دیگران بسوزد. مشفق. مهربان : اگر کرامت و دلسوزیی کنی، چه عجب که باد عالمت از دوستان دلسوزه.انوری. مجمرآسا سزد ار پای کشد در دامن زآنکه دلسوزهٔ خلق است دل چون مجمر. کمال اسماعیل (از آنندراج). || امری یا حادثه ای که مایهٔ غمی سخت گردد. (یادداشت مرحوم دهخدا). حسرت خوری. جان گدازی. (فرهنگ لغات و تعبیرات مثنوی): هست هر جسمی چو کاسه و کوزه ای اندرو هم قوت و هم دلسوزه ای.مولوی. || دل بسته. شیفته. (یادداشت مرحوم دهخدا): ای عاشق دلسوزه بدین جای سپنجی همچون صنمی چینی بر صورت فرخار. رودکی (از صحاح الفرس). || تیمارخوار. تیماردار. (یادداشت مرحوم دهخدا). دوست مشفق و دلسوز مانند مادر: تا تیغ جهانسوز تو برخاست به کوشش دلسوزهٔ بدخواه تو بنشست به ماتم.عنصری. || (اِمص مرکب) دلسوزش. سوز دل. سوختن دل (از حسد و غیره).
کلمات همقافیه با «دلسوزه»
مشاهده واژگان هموزن و همآهنگ ختمشده به «زه» برای سرودن شعر