معنی دلستانی
8 بازدید
[ دِ سِ ] (حامص مرکب) کار دلستان. حالت دلستان. چگونگی دلستان. دلبری. دلکشی. زیبایی.جذابیت : با این همه ناز و دلستانی خون شد جگرش ز مهربانی.نظامی. خون هزار وامق خوردی به دلفریبی دست از هزار عذرا بردی به دلستانی. سعدی. - دلستانی کردن؛ دلبری کردن : من برآن بودم که ندهم دل به کس سرو بالا دلستانی می کند.سعدی. || دل بردن : گفتم که دل ستانم ناگاه دل سپردم بر طمع دلستانی ماندم به دل سپاری.فرخی.
کلمات همقافیه با «دلستانی»
مشاهده واژگان هموزن و همآهنگ ختمشده به «نی» برای سرودن شعر