معنی دلخسته

معنی دلخسته

7 بازدید
[ دِ خَ تَ / تِ ] (ص مرکب) خسته دل. پریشان خاطر و غمناک. (آنندراج). مغموم. مهموم. (ناظم الاطباء). دلریش. مجروح دل. دل افگار. دل فگار. مفؤود: دلخسته و محروم و پی خسته و گمراه گریان به سپیده دم و نالان به سحرگاه. خسروانی. هرآنکس که با شاه پیوسته بود برآن پادشاهیش دلخسته بود.فردوسی. پرستنده آگه شد از راز اوی چو بشنید دلخسته آواز اوی.فردوسی. ز کینه همه پاک دلخسته ایم کمر بر میان جنگ را بسته ایم.فردوسی. هرآنکس که از فور دلخسته بود به خون ریختن دستها شسته بود.فردوسی. سوی شهر هیتال کردند روی از اندیشه دلخسته و راهجوی.فردوسی. جهاندار کاووس خود بسته بود ز رنج و ز تیمار دلخسته بود.فردوسی. همی گفتی چنین دلخسته رامین. (ویس و رامین). آنها که ندانند ز فعل بد اینها درمانده و دلخسته و با درد و عنااند. ناصرخسرو. بدخواهان تو هر چه هستند دلخستهٔ چرخ لاجوردند.مسعودسعد. دهان خشک و دلخسته ام لیکن از کس تمنای جلاب و مرهم ندارم.خاقانی. من دلخسته را دلداریی کن چو دل دادی مرا غمخواریی کن.نظامی. از آنجا که شه دل در او بسته بود ز تیمار بیمار دلخسته بود.نظامی. من نیز چو تو شکسته بودم دلخسته و پای بسته بودم.نظامی. منم دلخسته و از درد مویان منم بی دل دل و دلدارجویان.نظامی. یکی را عسس دست بربسته بود همه شب پریشان و دلخسته بود.سعدی. به حال دل خستگان درنگر که روزی تو دلخسته باشی مگر.سعدی. چون توئی نرگس باغ نظر ای چشم و چراغ سر چرا بر من دلخسته گران می داری. حافظ. به لابه گفتمش ای ماهرخ چه باشد اگر به یک شکر ز تو دلخسته ای بیاساید.حافظ. همیشه وقت تو ای عیسی صبا خوش باد که جان حافظ دلخسته زنده شد به دمت. حافظ. - دلخسته شدن؛ رنجور شدن. پریشان خاطر و غمناک شدن. انسفاح. (از منتهی الارب): برین گونه چون نامه پیوسته شد ز خون ریختن شاه دلخسته شد.فردوسی. نه کس زین شهنشاه دلخسته شد نه بر هیچ مهمان درش بسته شد.اسدی. عود و گلابی که بر او بسته شد ناله و اشک دوسه دلخسته شد.نظامی. مجنون شکسته دل در آن کار دلخسته شد از گزند آن خار.نظامی. - دلخسته گشتن؛ غمناک گشتن. رنجور گشتن. دلخسته شدن : سرانجام از چنگ ما رسته گشت هرآنکس که برگشت دلخسته گشت. فردوسی گشته دلخسته و زآن خسته دلی گشته سقیم. بوحنیفهٔ اسکافی (از تاریخ بیهقی). || رنجور. بیمار. رنجور از عشق. ناظم الاطباء). || دل آزرده. رنجیده. رنجیده خاطر.

کلمات هم‌قافیه با «دلخسته»

مشاهده واژگان هم‌وزن و هم‌آهنگ ختم‌شده به «ته» برای سرودن شعر

راهنمای اختصارات لغت‌نامه دهخدا

نشانه‌های اختصاری و معانی آن‌ها

اِ = اسم

اِخ = اسم خاص

اِ صوت = اسم صوت

اِ فعل = اسم فعل

اِ مرکب = اسم مرکب

اِ مص = اسم مصدر

ص = صفت

ص نسبی = صفت نسبی

ن تف = نعت تفضیلی

نف = نعت فاعلی

ن ل = نسخه بدل

ن م = نعت مفعولی

ع = عربی

ظ = ظاهراً

ج = جلد

ج، = جمع

جِ = جمعِ…

جج، = جمع‌الجمع

ججِ = جمع‌الجمعِ…

ص = صفحه

صص = صفحات

مص = مصدر

مص مرکب = مصدر مرکب

ح = حاشیه

حامص = حاصل مصدر

چ = چاپ

|| = نشانه معنی بعدی مدخل

__ = نشانه ترکیب یا زیرمدخل

ق = قید

ق.م. = قبل از میلاد

م. = میلادی

(ص) = صلّی‌الله علیه و آله و سلم

(ع) = علیه‌السلام

(س) = سلام‌الله علیه

فان = فرهنگ اسدی نخجوانی

حفان = حاشیه فرهنگ اسدی نخجوانی

حبط = حبیب‌السیر چاپ طهران

خارج می‌شوید؟

برای خروج از سایت اطمینان دارید؟

برای دسترسی باید وارد شوید