معنی دلجویی
6 بازدید
[ دِ ] (حامص مرکب) دلجوئی. تسلی. (ناظم الاطباء). تعزیت. دلداری. استمالت : به دلجویی دختر مهربان شدند آن پرستندگان همزبان.فردوسی. || مهربانی. نوازش : سایهٔ طوبی و دلجویی حور و لب حوض به هوای سر کوی تو برفت از یادم.حافظ. به دست جذبه دلجویی رضای پدر ز هند سوی وطن می کشد گریبانم.صائب. || آزادگی. راستی. طنازی : شمشاد خرامان کن وآهنگ گلستان کن تا سرو بیاموزد از قد تو دلجویی.حافظ. || مرغوبیت. پسندیدگی. || آسایش و استرضای خاطر و خوش دلی و خاطرجمعی. (ناظم الاطباء).
کلمات همقافیه با «دلجویی»
مشاهده واژگان هموزن و همآهنگ ختمشده به «یی» برای سرودن شعر