معنی دلجو
6 بازدید
[ دِ ] (نف مرکب) دل جوی. دلجوینده. جویندهٔ دل. تسلی دهنده و آرامش دهندهٔ دل. رجوع به دلجوی شود. || مرغوب. مطلوب. پسندیده. شایسته. موافق. (ناظم الاطباء): طبع دلجو خوشتر از گنج زر و کان گهر خوی نیکو بهتر از شاهی و ملک بیکران. فرخی.
کلمات همقافیه با «دلجو»
مشاهده واژگان هموزن و همآهنگ ختمشده به «جو» برای سرودن شعر