معنی دلتنگ شدن
7 بازدید
[ دِ تَ شُ دَ ] (مص مرکب) تنگدل شدن. دلگیر شدن. رنجیدن. غمگین و مضطرب و ملول شدن. تأزّق. (از تاج المصادر بیهقی): دگر باره خراد دلتنگ شد به چاره درون سوی نیرنگ شد.فردوسی. چو آن نامه برخواند دلتنگ شد دلش سوی نیرنگ و اورنگ شد.فردوسی. این رنج بر خویشتن ننهد و دلتنگ نشود. (تاریخ بیهقی چ ادیب ص ۳۶۹). خواجهٔ بزرگ رنجی بزرگ بیرون طاقت بر خویش می نهد دلتنگ می شود. (تاریخ بیهقی). شب تاریک شده بود و اسبم بی جو مانده سخت دلتنگ شدم. (تاریخ بیهقی ص ۲۰۰). غایت موی من سپید بود زین شگفتی همی شوم دلتنگ.ناصرخسرو. دلتنگ مشو بدانک در یمگان ماندی تنها و گشته زندانی.ناصرخسرو. یوسف دلتنگ شد، جبرئیل گفت یا یوسف دل خوش دار که خدا فرج داد. (قصص الانبیاء ص ۶۵). بشارت باد ترا که حق تعالی سه حاجت ترا روا کند. بلعم دلتنگ شد. (قصص الانبیاء ص ۱۳۳). به لقای ما مشتاقی و از این عالم فانی و مجالست اغیار دلتنگ شده ای. (قصص الانبیاء ص ۳۴۲). تن او گران گردد و ضجر و دلتنگ شود. (ذخیرهٔ خوارزمشاهی). چون هرمز این خبر بشنید دلتنگ شد و هیچ حیلت نتوانست کردن. (فارسنامهٔ ابن البلخی ص ۹۹). الیسع بدان امتناع دلتنگ شد. (ترجمهٔ تاریخ یمینی ص ۳۹۰). چنان دلتنگ شد آن ماه پاره که بر مه ریخت از نرگس ستاره.نظامی. دزدی به خانهٔ پارسایی رفت چندانکه طلب کرد چیزی نیافت دلتنگ شد. (گلستان سعدی). گر تیر جفای دشمنان می آید دلتنگ مشو که دوست می فرماید.سعدی. لَیعان؛ دلتنگ شدن از اندوه. (منتهی الارب).
کلمات همقافیه با «دلتنگ شدن»
مشاهده واژگان هموزن و همآهنگ ختمشده به «دن» برای سرودن شعر