معنی دلاک
5 بازدید
[ دَلْ لا ] (ع ص) تن مالنده. مالنده. آنکه در حمام تن را مالش دهد. (از ذیل اقرب الموارد از تاج). آنکه در حمام اندام مردم را بمالد و کیسه کشد. (از غیاث) (آنندراج). مشت مال کننده که بدن را خالی یا با روغن مالش دهد. (لغت محلی شوشتر، نسخهٔ خطی). آنکه در حمام اندام مالد و خدمت کند. (از شرفنامهٔ منیری). آنکه در حمام شوخ تن دیگران با کیسه و جز آن پاک کند. مشت مال چی. کیسه کش. رنجبر. رنجبر حمام. قائم : سوی دلاکی بشد قزوینیی که کبودم زن بکن شیرینیی.مولوی. || آنکه در حمام سر سترد. (شرفنامهٔ منیری). سرتراش. (لغت محلی شوشتر، خطی). موی ستر. موی تراش. مزین. حلاق. سلمانی. تانگول. آینه دار. - امثال: دلاکها چون بیکار مانند سر یکدیگر تراشند. (امثال و حکم دهخدا). || حجام. گرا. گرای.
کلمات همقافیه با «دلاک»
مشاهده واژگان هموزن و همآهنگ ختمشده به «اک» برای سرودن شعر