معنی دلاوری
5 بازدید
[ دِ وَ ] (حامص مرکب) دل آوری. حالت و چگونگی دلاور. شجاعت. دلیری. جنگجویی. بهادری. نیرومندی. (از ناظم الاطباء). بَسالت. بطالت. بطولت. ذَمارت. ذمارة. سَکسَکة. (منتهی الارب). شدة. (دهار). نجدت. (از منتهی الارب): در خواب جنگ بینی از آرزوی جنگ وین از مبارزی بود و از دلاوری.فرخی. این هرمز در روزگار خویش یگانه ای بود بقوت و نیرو و دلاوری چنانک او را دلاور سخت زور گفتندی. (فارسنامهٔ ابن البلخی ص ۲۰). دیدم همه دلبران آفاق چون تو به دلاوری ندیدم.سعدی. جوان به غرور دلاوری که در سر داشت از خصم دل آزرده نیندیشید. (گلستان سعدی). - عرصهٔ دلاوری؛ میدان جنگ. (یادداشت مرحوم دهخدا).[ دِ وَ ] (اِخ) نام تیره ای از طایفهٔ نوئی، از ایلات کوه گیلویهٔ فارس. (از جغرافیای سیاسی کیهان ص ۸۹).
کلمات همقافیه با «دلاوری»
مشاهده واژگان هموزن و همآهنگ ختمشده به «ری» برای سرودن شعر