معنی دلالی
7 بازدید
[ دَلْ لا ] (حامص) شغل دلال. عمل دلال. کار دلال. دلال. (از منتهی الارب). میانجیگری میان خرنده و فروشنده و راهنمایی در دادوستد و معامله. (ناظم الاطباء). پیدا کردن طرف معامله یا معامله کردن به حساب و اسم دیگری در ازاء اجر معین. (از فرهنگ حقوقی). رجوع به دلال شود. || عمل دلاله. شغل زن دلاله. - امثال: قحبه چون پیر شود پیشه کند دلالی. (از مجموعهٔ امثال فارسی طبع هند). رجوع به دلاّله شود. || (اِ) حق الزحمهٔ دلال. جعل دلال. پولی که از بابت حق دلال به او می پردازند.
کلمات همقافیه با «دلالی»
مشاهده واژگان هموزن و همآهنگ ختمشده به «لی» برای سرودن شعر