معنی دلالة
5 بازدید
[ دَ لَ ] (ع مص) رهنمونی کردن کسی را و توفیق راست کرداری دادن به وی. (از منتهی الارب). راه نمودن. (المصادر زوزنی) (دهار). راهنمایی کردن به راه صواب و ارشاد کردن و هدایت نمودن. چنین شخصی را «دال» و آن شی ء را «مدلول علیه» گویند. (از اقرب الموارد). دلولة. دلیلی. رجوع به دلولة و دلیلی شود.[ دَ لَ ] (ع اِ) راهبری و راه نمودگی. (دهار). راه نمایی. (ناظم الاطباء). ج، دلائل. دلالات. (ناظم الاطباء). دلالت. رجوع به دلالت شود. || دلالت (اصطلاح منطق). رجوع به دلالت شود.[ دِ لَ ] (ع اِ) دلالی. (منتهی الارب). حرفهٔ دلال. (از اقرب الموارد). رجوع به دلال و دلالی شود. || اجرت دلال و راهبر. (از منتهی الارب). آنچه از اجرت برای دلال و دلیل و راهنما قرار دهند. (از اقرب الموارد).[ دَلْ لا لَ ] (ع ص، اِ) مؤنث دلال. رجوع به دلال و دلاله شود.
کلمات همقافیه با «دلالة»
مشاهده واژگان هموزن و همآهنگ ختمشده به «لة» برای سرودن شعر