معنی دلارای

معنی دلارای

9 بازدید
[ دِ ] (نف مرکب) دل آرای. دل آرا. دلارا. دل آراینده. آرایندهٔ دل. شادکنندهٔ دل. آنچه یا آنکه سبب شادی نشاط و سرور شخص شود: دلارای و بارای و با ناز و شرم سخن گفتنش خوب و آوای نرم.فردوسی. پسر بایدی پیشم اکنون بپای دلارای و نیروده و رهنمای.فردوسی. چو سرو دلارای گردد بخم خروشان شود نرگسان دژم.فردوسی. الا ای دلارای سرو بلند چه بودت که گشتی چنین مستمند. فردوسی. الا یا دلارای چرخ بلندچه داری به پیری مرا مستمند.فردوسی. چو بشنید بنشست بر تخت عاج بسر برنهاد آن دلارای تاج.فردوسی. کسی کو به رامش سزای من است به دانش دلارای رای من است.فردوسی. بدین شارسان اندرون جای کرد دلارای را کشورآرای کرد.فردوسی. ز سرو دلارای چنبر کند سمنبرگ را رنگ عنبر کند.فردوسی. که چون گنگ دژ در جهان جای نیست برآنسان زمینی دلارای نیست.فردوسی. بفرمود تا بازگردد سپاه بیامد به کاخ دلارای شاه.فردوسی. چو آمد به نزدیک کاووس شاه دلارای و آن خوب چهره سپاه.فردوسی. شگفت آمدش کانچنان جای دید سپهر دلارای بر پای دید.فردوسی. دلارای عهدی ز نوشین روان به هرمزد ناسالخورده جوان.فردوسی. خروشی برآمد بزاری ز روم که بگذاشتند آن دلارای بوم.فردوسی. بر شهر کابل یکی جای بود ز سبزی زمینش دلارای بود.فردوسی. اگرچند باشد سرافراز شاه به دستور گردد دلارای گاه.فردوسی. مگر میزبانت دلارای نیست به نزدیک ما امشبت رای نیست.اسدی. همین بزمگاه دلارای اوست در این نغز تابوت هم جای اوست.اسدی. از آن پس برای دلارای زن سرهفته شد با پدر رای زن.اسدی. نیست دلارای دلا! رای من چون بر من نیست دلارای من.سوزنی. مه به شبگیر حقیقت ندهد نور چنان که رخ خوب دلارای تو از زلف چو قیر. سوزنی. اگر سروی به بالای تو باشد نه چون قد دلارای تو باشد.سعدی. ای روی دلارایت مجموعه زیبائی مجموع چه غم دارد از من که پریشانم. سعدی. صورت روی تو ای ماه دلارای چنانک صورت حال من از شرح و بیان می گذرد. سعدی. آراستی از آفت نازت دل عرفی ای ناز دلارای تو آرایش آفت. عرفی (از آنندراج). سربسر فاختگان حلقهٔ بیرون درند سرکش افتاده زبس سرو دلارای کسی. عرفی (از آنندراج). سرگشته ساخت خال دلارای او مرا پرگار کرد نقطهٔ سودای او مرا. عرفی (از آنندراج). رجوع به دلارا شود. - دلارای مرد؛ مرد دلارای. مایهٔ تسلی خاطر. قراربخش جان : به بهرام گفت ای دلارای مرد توانگر شدی گرد بیشی مگرد.فردوسی. به گستهم گفت ای دلارای مرد نگه کن که گردون گردان چه کرد.فردوسی. - دلارای کردن؛ دلپذیر کردن. مایهٔ شادی خاطر کردن : تو امشب بدین میزبان رای کن بنه شمع و دریا دلارای کن.فردوسی. مرآن را میان جهان جای کرد پرستشگهی زو دلارای کرد.اسدی. || معشوق. محبوب : نیست دلارای دلا! رای من چون بر من نیست دلارای من.سوزنی. || (اِخ) به روایت فردوسی در شاهنامه، نام همسر دارا و مادر روشنک است : دلارای چون این سخنها شنید یکی باد سرد از جگر برکشید.فردوسی.

کلمات هم‌قافیه با «دلارای»

مشاهده واژگان هم‌وزن و هم‌آهنگ ختم‌شده به «ای» برای سرودن شعر

راهنمای اختصارات لغت‌نامه دهخدا

نشانه‌های اختصاری و معانی آن‌ها

اِ = اسم

اِخ = اسم خاص

اِ صوت = اسم صوت

اِ فعل = اسم فعل

اِ مرکب = اسم مرکب

اِ مص = اسم مصدر

ص = صفت

ص نسبی = صفت نسبی

ن تف = نعت تفضیلی

نف = نعت فاعلی

ن ل = نسخه بدل

ن م = نعت مفعولی

ع = عربی

ظ = ظاهراً

ج = جلد

ج، = جمع

جِ = جمعِ…

جج، = جمع‌الجمع

ججِ = جمع‌الجمعِ…

ص = صفحه

صص = صفحات

مص = مصدر

مص مرکب = مصدر مرکب

ح = حاشیه

حامص = حاصل مصدر

چ = چاپ

|| = نشانه معنی بعدی مدخل

__ = نشانه ترکیب یا زیرمدخل

ق = قید

ق.م. = قبل از میلاد

م. = میلادی

(ص) = صلّی‌الله علیه و آله و سلم

(ع) = علیه‌السلام

(س) = سلام‌الله علیه

فان = فرهنگ اسدی نخجوانی

حفان = حاشیه فرهنگ اسدی نخجوانی

حبط = حبیب‌السیر چاپ طهران

خارج می‌شوید؟

برای خروج از سایت اطمینان دارید؟

برای دسترسی باید وارد شوید