معنی دقع
6 بازدید
[ دَ ] (ع مص) مغموم گشتن و فروتنی کردن. (از ذیل اقرب الموارد از لسان). دَقَع. دُقوع. و رجوع به دَقَع و دقوع شود.[ دَ قَ ] (ع مص) بر خاک چسبیدن از خواری. || راضی بودن به اندک از معیشت. (از منتهی الارب) (از اقرب الموارد). || بدحالی و تحمل شداید و خواری و فقر. (از منتهی الارب). بد شدن تحمل کسی به جهت فقر. (از اقرب الموارد). || مغموم شدن و فروتنی کردن. (از ذیل اقرب الموارد از لسان). دَقع. دُقوع. || ناگوارد شدن شتربچه از شیر. (از منتهی الارب) (از اقرب الموارد). || محنت و درویشی. (منتهی الارب).
کلمات همقافیه با «دقع»
مشاهده واژگان هموزن و همآهنگ ختمشده به «قع» برای سرودن شعر