معنی دفق
7 بازدید
[ دَ ] (ع مص) ریختن چیزی را. (از منتهی الارب). آب ریختن. (المصادر زوزنی) (دهار). ریزانیدن آب. (تاج المصادر بیهقی) (دهار) (ترجمان القرآن جرجانی) (غیاث). ریختن آب و اشک را، که متعدی است، ولی «لیث» آنرا لازم آورده است. (از اقرب الموارد). || ریخته شدن آب یکباره. (از منتهی الارب). ریختن آب را با شدت و فشار. (از اقرب الموارد). || پریشان کردن آنچه را در کوزه بود بیکبار. (از منتهی الارب) (از اقرب الموارد). || دفق اللََّه روحه؛ اذا دعی علیه بالموت؛ یعنی بمیراناد او را خدای. (منتهی الارب) (از اقرب الموارد). دُفوق. و رجوع به دفوق شود. || بشتاب بردن ستور صاحبش. (ناظم الاطباء). || بشتاب رفتن ستور. (از ناظم الاطباء).[ دَ فَ ] (ع مص) خم شدن آرنج شتر و دور شدن آن از پهلوی او، و چنین شتری را ادفق گویند. (از اقرب الموارد). و رجوع به اذفق و ارفق شود. || (اِ) بیرون آمدگی دندان شتر. (منتهی الارب).[ دِ فَ ق ق ] (ع ص) شتر تیزرو. (منتهی الارب) (از اقرب الموارد). || شتر که بصورت «دفقی» راه رود. (از اقرب الموارد). و رجوع به دفقی شود. || اسب جواد نیکورفتار شتاب رو. (از منتهی الارب) (از اقرب الموارد). دِفِقّ.[ دِ فِ ق ق ] (ع ص) اسب جواد نیکورفتار شتاب رو. (از منتهی الارب) (از اقرب الموارد). دِفَقّ. و رجوع به دِفَقّ شود.[ دُ فَ ] (ع اِ) جِ دُفَقة (ناظم الاطباء). رجوع به دفقة شود.
کلمات همقافیه با «دفق»
مشاهده واژگان هموزن و همآهنگ ختمشده به «فق» برای سرودن شعر