معنی دفر
6 بازدید
[ دَ ] (ع مص) سپوختن. (منتهی الارب). || دست در سینه زدن راندن. (از منتهی الارب) (از اقرب الموارد). دفع. (تاج المصادر بیهقی). || بدبو شدن. (از اقرب الموارد). دَفر. و رجوع به دَفر شود.[ دَ ] (ع اِ) گند. (منتهی الارب). بوی بغل. (دهار): دفراً له؛ گند باد او را. (از اقرب الموارد). دفراً دافراً لما یجی ء به فلان؛ برای تقبیح کاری گویند. (از اقرب الموارد). - ام الدفر؛ دنیا. (منتهی الارب) (ناظم الاطباء). این جهان. (دهار). - || سختی و بلا. (منتهی الارب) (ناظم الاطباء). داهیه. (اقرب الموارد).[ دَ فَ ] (ع مص) بدبو شدن طعام. (از منتهی الارب) (از اقرب الموارد). تیز بوی و تیزگند شدن. (المصادر زوزنی). بو گرفتن. بدبو و عفن و متعفن و گنده شدن. گندیدن. (یادداشت مرحوم دهخدا). || افتادن کرم در طعام و در گوشت. || خوار و ذلیل شدن. (از منتهی الارب) (از اقرب الموارد).[ دَ فَ ] (ع اِ) گند. (منتهی الارب). نتن و بوی بد. (از اقرب الموارد). دَفر. و رجوع به دَفر شود. || خواری. (ناظم الاطباء). || میوهٔ درختی است چینی و شحری. (از ذیل اقرب الموارد از تاج).[ دَ فِ ] (ع ص) گنده. (منتهی الارب). بدبو و خبیث الرائحة. (از اقرب الموارد). متعفن و عفن. (یادداشت مرحوم دهخدا).[ دُ ] (ع ص) جِ أدفر. (ناظم الاطباء). رجوع ادفر شود. || جِ دَفراء. (ناظم الاطباء). رجوع به دفراء شود.
کلمات همقافیه با «دفر»
مشاهده واژگان هموزن و همآهنگ ختمشده به «فر» برای سرودن شعر