معنی دعی
13 بازدید
[ دَ عی ی ] (ع ص، اِ) پسرخوانده. (منتهی الارب) (دهار) (ترجمان القرآن جرجانی). به پسری گرفته. (دهار). به فرزندی گرفته شده که آنرا متبنی نیز گویند. (غیاث) (آنندراج). || آنکه در نسبت خود متهم باشد. (منتهی الارب) (از اقرب الموارد). حرام زاده. (دهار) (غیاث) (آنندراج). ولدالزنا. (غیاث) (آنندراج). خشوک. خمیل. زنیم. سند. سنید. مسند. ملصق : آن خدا گوینده مرد مدعی رست و سوزید اندر آتش آن دعی.مولوی. رجف کرد اندر هلاک هر دعی فهم کرد از حق که یا ارض ابلعی.مولوی. || آنکه غیر پدر خود را ادعا کند. (از اقرب الموارد). ج، أدعیاء. (منتهی الارب) (از اقرب الموارد). || دعوت شده به طعام. ج، دُعواء. (از ذیل اقرب الموارد از تاج).[ دَ عی ی ] (اِخ) احمدبن مرزوق، مشهور به ابن ابی عمارة. اصل او از بجایه (در افریقیه) بود و به صحرای سجلماسه رفت و در آنجا ادعا کرد که «فاطمی منتظر» اوست لذا بدویان از او رویگردان شدند آنگاه چون از شباهت ظاهری خود با فضل بن واثق (که بقتل رسیده بود) آگاه شد ادعا کرد که او فضل است و مردم با او بیعت کردند و قدرت وی افزونی گرفت و بر طرابلس و قابس و برخی دیگر از شهرهای مغرب دست یافت و مدت سه سال در تونس سلطنت کرد و به سال ۶۷۳ هـ . ق. بدست ابوحفص المستنصر باللََّه برادر ابراهیم بن یحیی بقتل رسید. (از الاعلام زرکلی ج ۱ ص ۲۴۰ از الخلاصة النقیة و ابن خلدون).
کلمات همقافیه با «دعی»
مشاهده واژگان هموزن و همآهنگ ختمشده به «عی» برای سرودن شعر