معنی دعوت کردن
7 بازدید
[ دَعْ وَ کَ دَ ] (مص مرکب) خواندن کسی را. خواستن. (یادداشت مرحوم دهخدا). خواندن و طلب کردن. || به میهمانی و ضیافت و جز آن خواستن کسی را. (ناظم الاطباء). خواهش آمدن کسی کردن به مهمانی یا محفلی و جز آن. به مهمانی خواندن. به جایی خواندن : برو ای زاهد و دعوت مکنم سوی بهشت که خدا در ازل از اهل بهشتم بسرشت. حافظ (از آنندراج). || تبلیغ کردن. به دینی یا مرامی یا عقیده ای خواندن. خواندن مردم به طرفداری از مقصدی یا مرامی. خواندن به امری : پیغمبر(ص) نامه ای بدو [ اپرویز ] نبشت و او را به اسلام دعوت کرد. (فارسنامهٔ ابن البلخی ص ۱۰۶). با فایق طریق مراسلت و مکاتبت و موالات و مواخات پیش گرفت و او را به مخالفت تاش دعوت کرد. (ترجمهٔ تاریخ یمینی ص ۵۵). || دعا کردن : دعوت عاشقانه می کردم بخت درهای آسمان بگشاد. خاقانی. || آواز دادن و بانگ کردن. (ناظم الاطباء).
کلمات همقافیه با «دعوت کردن»
مشاهده واژگان هموزن و همآهنگ ختمشده به «دن» برای سرودن شعر