معنی دع
15 بازدید
[ دَ ] (ع اسم فعل) مبنی بر سکون است و دَعاً با تنوین نیز خوانده میشود، به کسی گویند که لغزیده و افتاده باشد، یعنی برخیز و بمان چنانکه گویند «لعا». (از منتهی الارب) (از اقرب الموارد). بمان. (دهار). و رجوع به دع دع شود. || (فعل امر) صیغهٔ امر از «ودع» به معنی بگذار. (از غیاث) (از آنندراج). بگذار و دست بدار. (دهار).[ دَع ع ] (ع مص) سپوختن و سخت راندن. (از منتهی الارب). بعنف سپوختن. (المصادر زوزنی) (تاج المصادر بیهقی). راندن بعنف. (دهار) (از ترجمان القرآن جرجانی). دفع کردن. (غیاث). با عنف و زور کسی را راندن، و گویند: دع الیتیم؛ یعنی یتیم را با درشتی راند. (از اقرب الموارد).
کلمات همقافیه با «دع»
مشاهده واژگان هموزن و همآهنگ ختمشده به «دع» برای سرودن شعر