معنی دش
8 بازدید
[ دَ ] (اِ) خود آرایی. خود را ساختن و آراستن. (برهان) (لغت محلی شوشتر، نسخهٔ خطی). خود آرایی و خودسازی. (آنندراج). خود آراستن. (غیاث). || صورت خوش. (برهان). صورت خوب. (لغت محلی شوشتر، نسخهٔ خطی). || شبه و نظیر و مانند. (برهان). شبیه و مانند. (لغت محلی شوشتر، نسخهٔ خطی). احتمال اینکه کلمه در این معنی دگرگون شدهٔ «وش» باشد نیز هست. دس. و رجوع به دس شود.[ دَ / دُ ] (اِ) (قش و...) قیل و قال. رجوع به قش و دش شود.[ دَش ش ] (ع مص) رفتن. (منتهی الارب). سیر کردن و حرکت کردن در زمین. (از اقرب الموارد). || دشیشه ساختن، و آن آشی است که از گندم کوفته ترتیب دهند. (منتهی الارب) (از اقرب الموارد). و رجوع به دشیشة شود. || افزون کردن سخن و کلام را، و آن کنایه باشد. (از ذیل اقرب الموارد از تاج). || (اِ) رفتار. (منتهی الارب).[ دِ ] (اِ صوت) کلمه ای است که سگ را به گرفتن و شکار کردن حریص کنند. (لغت محلی شوشتر، نسخهٔ خطی). کش. کیش.[ دُ ] (ص) دژ. بد. زشت. پلید. این کلمه بصورت پیشاوند فقط در ترکیبات بکار رود مانند دشنام یعنی نام زشت و دشمن به معنی بدنفس و دشخوار یعنی مشکل. (از غیاث). و رجوع به دژ شود. || بد و فاسد. (ناظم الاطباء). || زبون. (ناظم الاطباء).[ دُ ] (اِ) ریسمان خاصی که زنان ریسند و در دوک مانند بیضه پیچیده شود. (انجمن آرا). دشکی. و رجوع به دشکی شود.
کلمات همقافیه با «دش»
مشاهده واژگان هموزن و همآهنگ ختمشده به «دش» برای سرودن شعر