معنی دسر
7 بازدید
[ دَ ] (ع مص) نیزه زدن و شکافتن. (از منتهی الارب). طعن. (از اقرب الموارد). || راندن. (از منتهی الارب). دفع. (از اقرب الموارد). دسع. از احادیث است که: لیس فی العنبر زکاة انما هو شی ء دسره البحر؛ یعنی دریا آنرا دفع کرده و رانده است. (از اقرب الموارد). || آرمیدن با زن. (از منتهی الارب). || اصلاح کردن کشتی به دسار و میخ. (از منتهی الارب) (از اقرب الموارد). و رجوع به دسار شود. || سخت سپوختن میخ آهن در چیزی. (منتهی الارب). دسار با فشار داخل چیزی کردن و میخکوب کردن هر چیزی. (از منتهی الارب).[ دُ ] (ع ص، اِ) جِ دسراء. (منتهی الارب) (اقرب الموارد). رجوع به دسراء شود.[ دُ / دُ سُ ] (ع اِ) جِ دسار، به معنی میخ. (از منتهی الارب) (از اقرب الموارد). رجوع به دسار شود.[ دِ سِ ] (فرانسوی، اِ) آنچه که در پایان غذا خورند از میوه و شیرینی و غیره. عُقبة. (از اقرب الموارد).
کلمات همقافیه با «دسر»
مشاهده واژگان هموزن و همآهنگ ختمشده به «سر» برای سرودن شعر