معنی دستیار

معنی دستیار

7 بازدید
[ دَسْ تْ ] (ص مرکب، اِ مرکب) یاری ده. (لغت فرس اسدی) (صحاح الفرس). ممد و معاون و مددکننده و یاری دهنده. (برهان). مددکار و ممد. (آنندراج) (انجمن آرا). مددکار. (غیاث). قوت و قدرت دهنده و یار و ناصر. (ناظم الاطباء). معاضد. معاون. معین. عون. مدد. همدست و مساعد. همکار. شریک در عمل. (یادداشت مرحوم دهخدا). یاری دهنده : بدین مرز باارز یار توام به هر نیک و بد دستیار توام.فردوسی. غریبیم و تنها و بی دستیار به شهر کسان در بماندیم خوار.فردوسی. نه بور نبردی بکار آیدم نه ایدر کسی دستیار آیدم.اسدی. بکوهی برآمد همه سنگ و خار تنی چندش از ویژگان دستیار.اسدی. دستیار و ستور کار سفر ساخته کرد هرچه نیکوتر.عنصری. عفریت دوستار تو و دستیار تست جبریل دستیار من و دوستار من. ناصرخسرو. رایان ترا مسخر و شاهان ترا مطیع گردون ترا مساعد و اقبال دستیار. مسعودسعد. جان او را دستیار دل او را دوستدار طبع ورا سازوار عقل ورا ترجمان. مسعودسعد. ز من دوستان روی برتافتند نه کس دستیار و نه کس مهربان. مسعودسعد. زیان چه دارد اگر وقت کار و ساعت جنگ بود سپاه ترا دستیار از آتش و آب. مسعودسعد. تن من چون جدا شد از بر تو عاجز آمد که دستیار نداشت.مسعودسعد. جاه و تخت تو دستیار تواند بادی از جاه و تخت برخوردار.مسعودسعد. به پیروزی برو با طالع سعد که نصرت خنجرت را دستیار است. مسعودسعد. بتا نگارا بر هجر دستیار مباش ازآنکه هجر سر شور و رای شر دارد. مسعودسعد. شاها بنای ملک بتو استوار باد در دست جاه تو ز بقا دستیار باد. مسعودسعد. نیک و بد دان در این سپنج سرای جفت بد دستیار ناهمتای.سنائی. شاید که خاکپای تو بوسم که خود توئی مداح را بجود و بانصاف دستیار.سنائی. بادش سعادت دستیار ارواح قدسی دوستدار اجرام علوی پیشکار ایزد نگهبان باد هم. خاقانی. هرچه دامن تا گریبان دستیار خواجگی است جمله را در آستین نه آستین را برفشان. نظامی. در ملک دستیار قلم گشت عدل او تا تاب و گوشمال کمند و کمان دمد. سلمان (از شرفنامهٔ منیری). نیست مر درماندگان فاقه را جز ایادی و عطایت دستیار. ؟ (از آنندراج). دریادلا ز صدر تو محروم مانده ام زیرا که نیست عزم مرا دستیار پای. ؟ (از شرفنامهٔ منیری). || شاگرد و زیردست. (برهان). زیردست و مرید و شاگرد و مطیع. (ناظم الاطباء). نوچه. || وزیر. (ناظم الاطباء). || سلاح. (آنندراج). || دستیاره. دست بند. دستوانه : بر پای ظلم هیبت او پای بند گشت بر دست عدل دولت او دستیار شد. ابوالفرج رونی.

کلمات هم‌قافیه با «دستیار»

مشاهده واژگان هم‌وزن و هم‌آهنگ ختم‌شده به «ار» برای سرودن شعر

راهنمای اختصارات لغت‌نامه دهخدا

نشانه‌های اختصاری و معانی آن‌ها

اِ = اسم

اِخ = اسم خاص

اِ صوت = اسم صوت

اِ فعل = اسم فعل

اِ مرکب = اسم مرکب

اِ مص = اسم مصدر

ص = صفت

ص نسبی = صفت نسبی

ن تف = نعت تفضیلی

نف = نعت فاعلی

ن ل = نسخه بدل

ن م = نعت مفعولی

ع = عربی

ظ = ظاهراً

ج = جلد

ج، = جمع

جِ = جمعِ…

جج، = جمع‌الجمع

ججِ = جمع‌الجمعِ…

ص = صفحه

صص = صفحات

مص = مصدر

مص مرکب = مصدر مرکب

ح = حاشیه

حامص = حاصل مصدر

چ = چاپ

|| = نشانه معنی بعدی مدخل

__ = نشانه ترکیب یا زیرمدخل

ق = قید

ق.م. = قبل از میلاد

م. = میلادی

(ص) = صلّی‌الله علیه و آله و سلم

(ع) = علیه‌السلام

(س) = سلام‌الله علیه

فان = فرهنگ اسدی نخجوانی

حفان = حاشیه فرهنگ اسدی نخجوانی

حبط = حبیب‌السیر چاپ طهران

خارج می‌شوید؟

برای خروج از سایت اطمینان دارید؟

برای دسترسی باید وارد شوید