معنی واژه دستگزین
6 بازدید
[ دَ گُ ] (ن مف مرکب) دست گزیده. منتخب. گلچین. بهگزین. هر چیز که آن را انتخاب کرده باشند. (آنندراج) (برهان): خوشتر از صد نگارخانهٔ چین نقش آن کارگاه دست گزین. نظامی (هفت پیکر ص ۷۷). - دست گزین کردن؛ گزیدن. انتخاب کردن. اختیار کردن. || اسب جنیبت. (جهانگیری) (برهان). اسب یدک : این دو سه مرکب که بزین کرده اند از پی ما دست گزین کرده اند.نظامی. || (نف مرکب) کنایه از شخصی که پیوسته خواهد در مسند و صدر مجلس بنشیند. (برهان) (آنندراج).