معنی دستگزار

معنی واژه دستگزار

5 بازدید
[ دَ گُ ] (اِ مرکب) دستگذار. قدرت. توانائی : تویی که دستخوش تست گردن گردون تویی که کنج تو دارد به گنج دستگزار. عنصری (ص ۱۳۶). همتش برتر از توانائی است دادنش بیشتر ز دستگزار.فرخی. بسا کسا که رسید از عطا و نعمت او چنانکه من بتوانائی و به دستگزار.فرخی. چنانکه بود ندانستمش تمام ستود جزاین نبود مرا در دروغ دستگزار.فرخی. بزرگتر زآن چیزی بود کجا که ازو همی رسد ز دل و دست او به دستگزار. فرخی. جز بهمان جان گزارده نشود وام گرت چه بسیار مال و دستگزار است. ناصرخسرو. دلم از تو به همه حال نشستی دست گر ترا درخور دل دستگزارستی. ناصرخسرو. بر علم تو حق است گزاریدن حکمت بگزار حق علم گرت دستگزار است. ناصرخسرو. || (نف مرکب) مددکار و ممد و معاون. (برهان): ز رأی تست خرد را دلیل و یاری گر ز دست تست سخا را منال و دستگزار. مسعودسعد.
راهنمای اختصارات لغت‌نامه دهخدا

نشانه‌های اختصاری و معانی آن‌ها

اِ = اسم

اِخ = اسم خاص

اِ صوت = اسم صوت

اِ فعل = اسم فعل

اِ مرکب = اسم مرکب

اِ مص = اسم مصدر

ص = صفت

ص نسبی = صفت نسبی

ن تف = نعت تفضیلی

نف = نعت فاعلی

ن ل = نسخه بدل

ن م = نعت مفعولی

ع = عربی

ظ = ظاهراً

ج = جلد

ج، = جمع

جِ = جمعِ…

جج، = جمع‌الجمع

ججِ = جمع‌الجمعِ…

ص = صفحه

صص = صفحات

مص = مصدر

مص مرکب = مصدر مرکب

ح = حاشیه

حامص = حاصل مصدر

چ = چاپ

|| = نشانه معنی بعدی مدخل

__ = نشانه ترکیب یا زیرمدخل

ق = قید

ق.م. = قبل از میلاد

م. = میلادی

(ص) = صلّی‌الله علیه و آله و سلم

(ع) = علیه‌السلام

(س) = سلام‌الله علیه

فان = فرهنگ اسدی نخجوانی

حفان = حاشیه فرهنگ اسدی نخجوانی

حبط = حبیب‌السیر چاپ طهران

خارج می‌شوید؟

برای خروج از سایت اطمینان دارید؟

برای دسترسی باید وارد شوید