معنی دست‌گرای

معنی دست‌گرای

6 بازدید
[ دَ گَ ] (نف مرکب) گرایندهٔ دست. آموخته و مأنوس دست : جگر بیست مبارز ستدن روز مصاف نیزهٔ هشت رش دست گرای تو کند. منوچهری. || (ن مف مرکب) گراییدهٔ دست. مغلوب و زبون. (آنندراج). مطیع. مسخر: ستاره را زپی قدر کرده پای سپر زمانه را به کف بخت کرده دست گرای. مختاری. بر سر جمع بگویند که ای قدر ترا آسمان پای سپر گشته زمین دست گرای. انوری. آن فلک جاه ملک مرتبه کز بدو وجود فلکش پای سپر شد ملکش دست گرای. انوری (از آنندراج). ای زمان بی عدد مدت دور تو قصیر وی جهان بی مدد عدت تو دست گرای. انوری. || (اِمص مرکب) امتحان. آزمایش. تجربت. آزمون : خدایگانا علمی نماند و فائده ای که خاطر تو مر آنرا نکرد دست گرای. عنصری (دیوان چ دبیرسیاقی ص ۲۷۱). شاد باد آن هنری شاه جهانگیر که کرد همه شاهان جهان را به هنر دست گرای . فرخی.

کلمات هم‌قافیه با «دست‌گرای»

مشاهده واژگان هم‌وزن و هم‌آهنگ ختم‌شده به «ای» برای سرودن شعر

راهنمای اختصارات لغت‌نامه دهخدا

نشانه‌های اختصاری و معانی آن‌ها

اِ = اسم

اِخ = اسم خاص

اِ صوت = اسم صوت

اِ فعل = اسم فعل

اِ مرکب = اسم مرکب

اِ مص = اسم مصدر

ص = صفت

ص نسبی = صفت نسبی

ن تف = نعت تفضیلی

نف = نعت فاعلی

ن ل = نسخه بدل

ن م = نعت مفعولی

ع = عربی

ظ = ظاهراً

ج = جلد

ج، = جمع

جِ = جمعِ…

جج، = جمع‌الجمع

ججِ = جمع‌الجمعِ…

ص = صفحه

صص = صفحات

مص = مصدر

مص مرکب = مصدر مرکب

ح = حاشیه

حامص = حاصل مصدر

چ = چاپ

|| = نشانه معنی بعدی مدخل

__ = نشانه ترکیب یا زیرمدخل

ق = قید

ق.م. = قبل از میلاد

م. = میلادی

(ص) = صلّی‌الله علیه و آله و سلم

(ع) = علیه‌السلام

(س) = سلام‌الله علیه

فان = فرهنگ اسدی نخجوانی

حفان = حاشیه فرهنگ اسدی نخجوانی

حبط = حبیب‌السیر چاپ طهران

خارج می‌شوید؟

برای خروج از سایت اطمینان دارید؟

برای دسترسی باید وارد شوید