معنی دستپیچ
5 بازدید
[ دَ ] (اِ مرکب) دست آویز و ذریعه. (غیاث). مرادف دست آویز. (آنندراج). بهانه. (یادداشت مرحوم دهخدا): قضا را دست پیچ خود کند در کجروی نادان خطای خویشتن را کور دائم بر عصا بندد. صائب (از آنندراج). ز خط به چهرهٔ لغزندهٔ تو دلشادم که دست پیچ برای نگاه پیدا شد. صائب (از آنندراج). واعظ مکن مصافحه را دست پیچ زهد کی خودفروش دست به دلال میدهد. تأثیر (از آنندراج). دست پیچی نیست زین بهتر برای اعتبار یار مکتوبم بدست خویشتن پیچیده است. مخلص کاشی (از آنندراج). عارضش را با گل خورشید گفتم توأم است کرده زلفش دست پیچ این حرف و از من درهم است. نوری شیرازی (از آنندراج). || (ن مف مرکب) پیچیده شده با دست : بینید شدّه بر سر بیدق مخنثان هیهات دست پیچ شما بادبان کیست. نظام قاری (دیوان ص ۴۵). تسبیح گوی گریبان را دست پیچ کردند و به سالوس دستار سالو برگرفتند. (نظام قاری ص ۱۴۲ و ۱۴۳). || (اِمص مرکب) پنجه کردن با کسی تا زور و قوت او معلوم شود. (آنندراج). رجوع به دست پیچی شود. || (اِ مرکب) «مخلص» دست پیچ به معنی نوعی از ماهی آورده به استناد بیت محمدسعید اشرف، و در این تأمل است. (از آنندراج): ماهی دست پیچ، دست پیچ ماهی؛ قسمی ماهی. ماهی دودی. (یادداشت مرحوم دهخدا): ضعیفان صید ماهی کیش کرده قناعت دست پیچ خویش کرده. محمدسعید اشرف (از آنندراج).
کلمات همقافیه با «دستپیچ»
مشاهده واژگان هموزن و همآهنگ ختمشده به «یچ» برای سرودن شعر