معنی واژه دستورنجن
6 بازدید
[ دَ وَ رَ جَ ] (اِ مرکب) دست بند. دستاورنجن. دست برنجن. سوار. دست اورنجن. (جهانگیری). دستینه. دستواره. (شرفنامهٔ منیری). دستوار. اسوار. (مهذب الاسماء). دست ورنج. دست برنجن است که دستینهٔ طلا و نقرهٔ زنان باشد. (برهان). جبارة. زند. سوار. (دهار): تسور، تسویر؛ دست ورنجن پوشانیدن. (دهار) (تاج المصادر بیهقی). تخلید، توقیف؛ دست ورنجن در دست کسی کردن. (دهار): سرمه است و انگشتری و دست ورنجن و خضاب. (تفسیر ابوالفتوح ج ۴ ص ۳۲).