معنی دست‌نشان

معنی دست‌نشان

7 بازدید
[ دَ نِ ] (ن مف مرکب) دست نشانده. نشاندهٔ کس. منصوب. گمارده. مأمور. کسی که او را به کاری نصب کرده باشند. (برهان). گماشته که شخص از جانب خود بجائی نشاند. (لغت محلی شوشتر، نسخهٔ خطی): دست نشان هست ترا چند کس دست نشین تو فرشته است و بس. نظامی (هفت پیکر ص ۳۳). کمینه دست نشان تو در جهان فتنه است بماند بر سر پا تا کجاش بنشانی. ملا ظهیر (از شرفنامهٔ منیری). || مطیع و فرمانبردار. (برهان). تابع. فرمانبر. محکوم. || زراعتی که به دست نشانده باشند و تولک نیز گویند. (لغت محلی شوشتر، نسخهٔ خطی). نهالی که آنرا به دست خود نشانده باشند. (آنندراج): سرو هنر چون توئی دست نشان پدر دست ثنا وامدار هیچ ز دامان او.خاقانی. این گلبنان نه دست نشان دل تواندبادامشان شکوفه نشان چون گذاشتی. خاقانی. هم چون نهال دست نشان بهر تربیت بردم بریده خار گر از پا کشیده ام. سلیم (از آنندراج).

کلمات هم‌قافیه با «دست‌نشان»

مشاهده واژگان هم‌وزن و هم‌آهنگ ختم‌شده به «ان» برای سرودن شعر

راهنمای اختصارات لغت‌نامه دهخدا

نشانه‌های اختصاری و معانی آن‌ها

اِ = اسم

اِخ = اسم خاص

اِ صوت = اسم صوت

اِ فعل = اسم فعل

اِ مرکب = اسم مرکب

اِ مص = اسم مصدر

ص = صفت

ص نسبی = صفت نسبی

ن تف = نعت تفضیلی

نف = نعت فاعلی

ن ل = نسخه بدل

ن م = نعت مفعولی

ع = عربی

ظ = ظاهراً

ج = جلد

ج، = جمع

جِ = جمعِ…

جج، = جمع‌الجمع

ججِ = جمع‌الجمعِ…

ص = صفحه

صص = صفحات

مص = مصدر

مص مرکب = مصدر مرکب

ح = حاشیه

حامص = حاصل مصدر

چ = چاپ

|| = نشانه معنی بعدی مدخل

__ = نشانه ترکیب یا زیرمدخل

ق = قید

ق.م. = قبل از میلاد

م. = میلادی

(ص) = صلّی‌الله علیه و آله و سلم

(ع) = علیه‌السلام

(س) = سلام‌الله علیه

فان = فرهنگ اسدی نخجوانی

حفان = حاشیه فرهنگ اسدی نخجوانی

حبط = حبیب‌السیر چاپ طهران

خارج می‌شوید؟

برای خروج از سایت اطمینان دارید؟

برای دسترسی باید وارد شوید